آ.ت:« ولممم کن !!!!
آ.ت:« ولممم کن !!!!
شوگا:« چطوری جرعت کردی ؟!!
آ.ت:« منظورت چیه !!؟
شوگا:« خودت خوب میدونی منظورم چیه! چرا اینطوری با من رفتار میکنی و با کانگ سو گرم گرفتی؟؟؟
«««این حرفش جدا از خنده دار بودن برای من خنجری از درد رو هم داشت ... تمام جرعتم رو جمع کردم و با صدایی که بلند شده بود بهش گفتم:«
آ.ت:« توی چطوری روت میشه این حرفا رو بزنی؟؟؟ فک کنم نامه طلاق یادت رفته!!! من خیلی وقته اختیارم دست تو نیست آقای مین و تو بودی که این بازی رو شروع کردی نه من!!! پس بهتره الان منو ول کنی و حتما به خاطرات چند هفته پیش وقتی اولین بار به من سیلی زدی و وقتی زدی زیر قول های شیرینت که کاشکی گوش نمیکردم بهشون فکر کنی!!!!
««««شوگا که انگار متوجه حرفام شده بود و میشد شرمنده بودن و درد رو توی دل و چشماش رو حس کنم ... حرفی برای گفتن نداشت برای همون دستای گره شدش که حالا رد انگشاتش روی دستام مونده بودن رو از دستم جدا کرد و با شرمساری رفتن من رو دنبال کرد ...»»»»
توی ماشین نشستم و بعد از پنهان شدن از دید شوگا به چشمای همیشه آماده گریه ام اجازه دادم تا قطره های اشکو روی گونه هام سر بدن....
با دیدن دوباره شوگا دوباره خاطراتم اومدن جلوی چشمم ...
حسی که خودمم نمیدونم دقیقا چی بود توی دلم شروع کرده بود به تکثیر شدن ...
از همه بدتر چیزی که منو بیشتر از همه آزار میداد و درست مثل چاقو میخورد توی قلبم پشیمون نبودن شوگا بود ...!
و اینکه حتی دلیل خیانتش به من رو هم نگفت و فقط آروم و بیصدا منو ترک داد ...
کلافه کلید رو توی قفل انداختم و با لارا که جلوی تلویزیون خوابش برده مواجه شدم ...
بدون تعویض لباسام رفتم روی تخت و دوباره با بسته شدن چشمام
فکرا به مغزم حجوم آوردن
اما من فقط به همون نگاه های مرموز کالورا و کانگ سو فکر میکردم ...
حسی توی دلم ایجاد میشد که ترس رو به همراه خودش میآورد و باعث میشد قلبم با صدای ترس بتپه.....
شوگا:« چطوری جرعت کردی ؟!!
آ.ت:« منظورت چیه !!؟
شوگا:« خودت خوب میدونی منظورم چیه! چرا اینطوری با من رفتار میکنی و با کانگ سو گرم گرفتی؟؟؟
«««این حرفش جدا از خنده دار بودن برای من خنجری از درد رو هم داشت ... تمام جرعتم رو جمع کردم و با صدایی که بلند شده بود بهش گفتم:«
آ.ت:« توی چطوری روت میشه این حرفا رو بزنی؟؟؟ فک کنم نامه طلاق یادت رفته!!! من خیلی وقته اختیارم دست تو نیست آقای مین و تو بودی که این بازی رو شروع کردی نه من!!! پس بهتره الان منو ول کنی و حتما به خاطرات چند هفته پیش وقتی اولین بار به من سیلی زدی و وقتی زدی زیر قول های شیرینت که کاشکی گوش نمیکردم بهشون فکر کنی!!!!
««««شوگا که انگار متوجه حرفام شده بود و میشد شرمنده بودن و درد رو توی دل و چشماش رو حس کنم ... حرفی برای گفتن نداشت برای همون دستای گره شدش که حالا رد انگشاتش روی دستام مونده بودن رو از دستم جدا کرد و با شرمساری رفتن من رو دنبال کرد ...»»»»
توی ماشین نشستم و بعد از پنهان شدن از دید شوگا به چشمای همیشه آماده گریه ام اجازه دادم تا قطره های اشکو روی گونه هام سر بدن....
با دیدن دوباره شوگا دوباره خاطراتم اومدن جلوی چشمم ...
حسی که خودمم نمیدونم دقیقا چی بود توی دلم شروع کرده بود به تکثیر شدن ...
از همه بدتر چیزی که منو بیشتر از همه آزار میداد و درست مثل چاقو میخورد توی قلبم پشیمون نبودن شوگا بود ...!
و اینکه حتی دلیل خیانتش به من رو هم نگفت و فقط آروم و بیصدا منو ترک داد ...
کلافه کلید رو توی قفل انداختم و با لارا که جلوی تلویزیون خوابش برده مواجه شدم ...
بدون تعویض لباسام رفتم روی تخت و دوباره با بسته شدن چشمام
فکرا به مغزم حجوم آوردن
اما من فقط به همون نگاه های مرموز کالورا و کانگ سو فکر میکردم ...
حسی توی دلم ایجاد میشد که ترس رو به همراه خودش میآورد و باعث میشد قلبم با صدای ترس بتپه.....
- ۵۲۹
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط