به اصرار تهیونگ جین و نامجون و جیمین و یونگی هم قرار بود باهاشون ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 20
به اصرار تهیونگ جین و نامجون و جیمین و یونگی هم قرار بود باهاشون بیان و تهیونگ اصلا از این قضیه خوشش نمیومد و بارها میخواست بپیچونه ولی جونگکوک همشون رو دعوت کرد. شاید فقط وجود یونگی نیاز بود ولی همشون قرار بود بیان...و فردا با جت شخصی تهیونگ پرواز داشتن و جونگکوک از یک هفته قبل چمدونش رو بسته بود... البته که همش اسباب بازی و دو سه تا از لباس هایی که خیلییی دوست داره مثلا همون سوتین پشمالو عه...
-این که چمدون نشد اخه بیبی...
-ش-شد!
-نه نشد... باید لباس های بیشتر، مایو و ضد افتاب و اینا برداری جای اسباب بازی
-ن-نح!
اهی کشید و چندتا از اسباب بازی هارو زیر زیرکی برداشت و بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با جونگکوک بلاخره هردو چمدون هاشون رو بستن و اخرش جونگکوک عین نینی ها از خستگی خوابش برد...
-فرشته زیبای من...
و بوسه ای رو موهاش گذاشت که گوشیش زنگ خورد....ناشناس.
-الو؟
-میبینم که حرف هام رو باد هوا میگیری... ولی من جدی گفتم! اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ..
از خشم دستش رو مشت کرد. اون عوضی از کجا میدونست؟!
-جرئتشو نداری پس خفه خون بگیر و بگو توی لعنتی کی هستی؟
قطع شد و تهیونگ از شدت عصبانیت گوشیش رو به سمتی پرت کرد ولی صداش زیاد نبود و جونگکوک بیدار نشد.
...
چمدون هارو توی ماشین گذاشتن و راهی فرودگاه و جایی که جت منتظرشون بود شدند. کل راه تهیونگ جونگکوک رو روی پاش گذاشته بود و محکم بغلش کرده بود و با بدنش از بدنش محافظت میکرد و حتی ماشینی که شیشه ها و بدنه ضد گلوله داشت رو انتخاب کرده بود و این جونگکوک بود که سرش رو روی سینه تهیونگ گذاشته بود و تو بغل الفاش کیف میکرد.
-رسیدیم قربان
تهیونگ از ماشین پیاده شد و دور و ور رو چک کرد و سریع جونگکوک رو توی جت برد که با جین، نامجون، یونگی و جیمین مواجه شد. جونگکوک از بغلش پایین اومد و سمت جیمین دوید.
-د-دیمینی!!!
-سلامم چقدر دیر اومدی اون ناقص العقل کجاس؟
-ن-ن-ناگش الگل ش-شیه؟ ( ناقص العقل چیه؟ )
تهیونگ چشم هاش رو چرخوند و سمت خلبان رفت و گفت که پرواز رو شروع کنن.
-م-مینژی ک-کژاش؟( مینجی کجاس؟ )
-خب از اونجایی که ماهم نیاز به استراحت داریم گذاشتیمش پیش داداش جین بمونه
یکم بعد همه سر جاهاشون نشستن و جت شروع به پرواز کرد.
...
-واوووووو
-خوشت میاد بیبی؟
جونگکوک تند تند سر تکون داد و با چشم های براق به خونه دوبلکس و بزرگ ساحلی تهیونگ نگاه کرد و داخل دوید.
تهیونگ لبخند محوی زد و چرخید تا بره سراغ چمدون ها.
-هی نام نمیخاد زیاد زور بزنی به یکی میگم چمدون هارو بیاره تو
-هی! نمیشد اینو زودتر بگی؟! عزیزم تو این چمدون فاکی چی گذاشتی؟!
-انقدر غر نزن باید بلاخره به پوستم برسم دیگه!! فک کردی مثل گلابی چروکیده ای که تو هستی میمونم؟!
تهیونگ پوزخند صدا داری زد و رفت سمت یکی از گارد هایی که با خودش اورده بود و گفت چمدون هارو بیاره که ناگهان صدای جیغ جونگکوک از داخل اومد.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
𝑙𝑖𝑘𝑒:30
𝑐𝑜𝑚𝑚𝑒𝑛𝑡:35
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
دیدگاه ها (۴۱)

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 21سمت یکی از گارد هایی که با خودش اورده بود ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 22-جونگکوک!!!! جونگکوک گم شده!!!!! قلب تهیون...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 19حالش این دو روزه اصلا خوب نبود...از طرفی ت...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 18∆∆هشدار اسمات∆∆ تو کامنتا... ∆∆پایان اسمات...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 15-نباید از جلوی چشمم دور شی امگا...خطرناک-ه...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 27با بیشترین سرعت ممکن تو چند ساعت خودش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط