𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉

𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉

part 3

فردا صبح روز اول دانشگاه بخش [A]
ویوی یوجونگ

وارد دانشگاه شدم فضا بدک نبود حداقل از قبلیا بهتر بود وارد راهرو دانشگاه شدم
که صدای پچ پچ بچه ها شروع شد مثل همیشه مطمئنم با خودشون میگن من چقدر شبیه ونزدیم.. خب حق دارن چون خودمم باور دارم..
کلاس A پیدا کردم دم در وایستادم تا معلم بیاد...
چند دقیقه بعد.. معلم اومد
معلم: دانشجوی جدیدی؟؟
یوجونگ: بله
معلم: پشت سرم وارد کلاس شو بعدشم خودتو معرفی کن
یوجونگ: باش..
ویو یوجونگ

اه اه زنیکه گستاخ بهم دستور میده که چیکار کنم؟! حیف حیف که اولین روزم واگرنه همینجا چالت میکردم!
وارد کلاس شدیم.. چقدر ازین که همه بهم خیره شده بودن بدم میومد انگار ادم ندیدن!
معلم: بچه ها دانشجوی جدید داریم، عزیزم لطفا خودتو معرفی کن
چندش، کوفت عزیزم زنیکه هویج
یوجونگ: سلام کیم یوجونگ هستم، و از دیدنتون خوشحال.... نیستم! (سرد)
بچه ها با بهت به یوجونگ نگاه میکردن..

ویوی هیرا
دختری که تازه اومده بود خیلی خوشگل ترسناک بود، خیلی وایب ونزدی رو میداد پرفکت بود!
ولی چرا گفت خوشحال نیستم؟ عجیبه، نکنه اشتباه شنیدم؟
خطرناک بود ولی خب یکم چالش تو زندگیم خوب بود باید یک موقعیت پیدا کنم که باهم دوست شیم...

معلم: یوجونگ برو کنار هیرا بشین
یوجونگ بدون هیچ حرفی کنار هیرا نشست

چند دقیقه بعد
هیرا: سلامم اسم من هیراست و اسم تو؟
یوجونگ: کیم یوجونگ...
هیرا: عام خوشم
یوجونگ: من نه!
هیرا: ها منظورت چیه؟!(یکم بلند)
معلم: هیرا چخبرته نمیبینی سرکلاسیم؟!
هیرا: معذرت میخوام

ویوی یوجونگ
وای وای این دختره دیگه چیمیگه شیطونه میگه چشاشو از کاسه دربیارم دختره رو مخ
زنگ خورد، رفتم سمت پشت بوم اونجا تنها جایی که تو دانشگاه دوست دارم
نشسته بودم داشتم به اسمون نگاه میکردم که یک دست رو شونم حس کردم میخواستم بزنم زیر پاش که دیدم دختر رو مخست با بستنی تو دستش
هیرا: سلام چرا تنهایی
یوجونگ: میدونستی خیلی سوال میپرسی؟!
هیرا: میدونم، خب بستنی میخوری؟
یوجونگ: نه از بستنی متنفرم ولی اگه عاقشته به خون باشه دوست دارم
هیرا: تو خیلی عجیبی
چند دقیقه تو سکوت گذشت که هیرا گفت
هیرا: میگم میتونیم باهم دوست باشیم؟
یوجونگ:....... خماری🦦

۲۵ لایک ۶ بازنشر کامنت های خوشکل تون رو هم ببینم
از فیک تهکوک هم حمایت کنید هنوزم قهرم باهاتون همینجوری بره جلو از فیک یونمین خبری نی
دیدگاه ها (۵۰)

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »«درخواستی»موضوع: اگر شخصیت‌های بلو...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

پارت 2 رمان✨ عشق مدرسه ای✨که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میر...

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

امروز رفتم کلاس زبان یکم دیر رفتم سر کلاس،معلم زبان ما داد ز...

چند پارتی

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ𝕻𝖆𝖗𝖙 :: ۲هنو...

پارت۲#پشت غرورت روز بعد، اِما زودتر از همیشه به مدرسه رسید.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط