[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁷
سکوت سنگینی توی سالن کنفرانس طبقه هشتاد افتاد. پیرمردی که آلیس رو «خردسال» خطاب کرده بود، رنگش مثل گچ سفید شد. نگاهش بین چشمان خاکستری و پرجرات آلیس و قیافهی سرد و بیتفاوت جونکوک در رفتوآمد بود.
دستش روی دستهی صندلی لرزید، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، جونکوک خودکارش رو با یه صدای تقِ آروم گذاشت روی میز.
جونکوک تکیه داد به صندلی چرمیش، دستهای پر از تتوش رو توی هم قلاب کرد و با همون صدای بم و خطرنامش، خیلی آرام اما قاطع گفت:
«آقای پارک... ایشون مدیر پروژهی جدید و نامزدِ من هستند. فکر کنم لازمه یادآوری کنم که زیر سوال بردن حضورش، زیر سوال بردنِ تصمیمِ من و باباست؟»
آقای پارک سریع گلوش رو صاف کرد، با دستمال عرقِ روی پیشونیش رو پاک کرد و با تپق گفت:
«نـ... نه آقای جئون! اصلاً قصد جسارت نداشتم... فقط غافلگیر شدم.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، پوزخند لجبازانهش رو پهنتر کرد و از روی میز دل کند. صاف ایستاد، دستی به دامنِ کوتاه چیندارش کشید و زل زد به جونکوک. توی دلش گفت: «هه... آقای کوه یخ بالاخره پشت من دراومد؟ یا فقط میخواد جلوی بقیه ژستِ رئیسها رو بگیره؟»
جونکوک بدون اینکه چشم از آلیس برداره، با انگشت اشارهش به صندلیِ خالیِ سمتِ راستش اشاره کرد:
«بشین اینجا، بچه.»
آلیس چشماش رو باریک کرد. از اینکه جلو اینهمه پیرمرد بهش گفت «بچه» حرصش درآمد. با قدمهای آهسته و تقتقِ آرومِ کفشهاش رفت سمت صندلی. موقع نشستن، جوری صندلی رو کشید عقب که صدا داد. خم شد سمت جونکوک و زیر لب طوری که فقط خودش بشنوه غرید:
«یکبار دیگه جلوی اینا بهم بگی بچه، پروژهتو جلوی چشم همهشون به باد میدم آقای یخمکک!»
گوشهی لبِ جونکوک خیلی نامحسوس و پنهانی کش آمد بالا. بدون اینکه حتی سرش رو بگردونه سمت آلیس، پروندهی ضخیمِ روی میز رو سر داد جلوی آلیس و با لحنِ کاملاً جدی و کاریش گفت:
«پروژهی احداثِ بندرگاهِ خلیجِ شمالی. سه دقیقه وقت داری خلاصه رو بخونی و نظرت رو بگی. ببینم چقدر بلدی ادعا کنی.»
آلیس ابروهای مشکیش رو کشید تو هم. زل زد به برگه و اعداد و ارقامِ پیچیدهی اقتصادی و نقشههای مافیایی. قلبش یک لحظه تند زد، اما غرورش اجازه نمیداد کم بیاره.
چشمهای خاکستریِ آلیس با سرعت روی خطوط پرونده چرخید. انگشتهای ظریفش رو کشید روی نمودارها. جونکوک زیرچشمی، با دقت تمام داشت ریاکشنهای آلیس رو زیر نظر میگرفت. منتظر بود تا گیر کنه یا ازش کمک بخواد.
اما آلیس بعد از دو دقیقه، پرونده رو با یه حرکت شیک بست! تکیه داد به صندلی، دستهاش رو توی سینه گره کرد، زل زد به هیئتمدیره و با لحنی کاملاً روان و مسلط گفت:
«این طرح از بیخ غلطه! بند چهارم... مسیر ترانزیت از منطقهای رد میشه که زیر نظرِ گروهِ رقیبه. شما دارید پنجاه میلیون دلار رو رسماً میریزید توی شکمِ دشمن. اگر انحرافِ مسیر رو از سمتِ شرق بذارید، هم هزینهش سی درصد کم میشه، هم امنیتش صددرصده.»
تهیونگ که اونطرفتر ایستاده بود، چشمهاش گرد شد و زیر لب زمزمه کرد: «پشمام...!»
اعضای هیئتمدیره با دهن باز به هم نگاه کردن. جونکوک آروم سرش رو چرخوند سمت آلیس. نگاهِ مشکی و نفوذناپذیرش طولانیمدت روی چشمان خاکستری و پر از غرورِ آلیس مکث کرد. اینبار توی چشمان جونکوک، نهتنها تعجب، بلکه یک احترامِ عمیق و تیره موج میزد.
جونکوک خم شد سمت آلیس، دستش رو گذاشت پشت صندلیِ آلیس—اونقدر نزدیک که آلیس گرمای بدنش رو حس کرد—و زیر گوشش با صدای بم و خشدارش گفت:
«بد نبود... ولی هنوز خیلی مونده تا برسی به من، بچه.»
آلیس برگشت سمتش، فاصلهشون اونقدر کم بود که دماغهاشون نزدیک بود به هم بخوره. زل زد توی چشماش و با پوزخند زمزمه کرد:
«نشونت میدم کی به کی میرسه، آقای رئیس!»
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁷
سکوت سنگینی توی سالن کنفرانس طبقه هشتاد افتاد. پیرمردی که آلیس رو «خردسال» خطاب کرده بود، رنگش مثل گچ سفید شد. نگاهش بین چشمان خاکستری و پرجرات آلیس و قیافهی سرد و بیتفاوت جونکوک در رفتوآمد بود.
دستش روی دستهی صندلی لرزید، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، جونکوک خودکارش رو با یه صدای تقِ آروم گذاشت روی میز.
جونکوک تکیه داد به صندلی چرمیش، دستهای پر از تتوش رو توی هم قلاب کرد و با همون صدای بم و خطرنامش، خیلی آرام اما قاطع گفت:
«آقای پارک... ایشون مدیر پروژهی جدید و نامزدِ من هستند. فکر کنم لازمه یادآوری کنم که زیر سوال بردن حضورش، زیر سوال بردنِ تصمیمِ من و باباست؟»
آقای پارک سریع گلوش رو صاف کرد، با دستمال عرقِ روی پیشونیش رو پاک کرد و با تپق گفت:
«نـ... نه آقای جئون! اصلاً قصد جسارت نداشتم... فقط غافلگیر شدم.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، پوزخند لجبازانهش رو پهنتر کرد و از روی میز دل کند. صاف ایستاد، دستی به دامنِ کوتاه چیندارش کشید و زل زد به جونکوک. توی دلش گفت: «هه... آقای کوه یخ بالاخره پشت من دراومد؟ یا فقط میخواد جلوی بقیه ژستِ رئیسها رو بگیره؟»
جونکوک بدون اینکه چشم از آلیس برداره، با انگشت اشارهش به صندلیِ خالیِ سمتِ راستش اشاره کرد:
«بشین اینجا، بچه.»
آلیس چشماش رو باریک کرد. از اینکه جلو اینهمه پیرمرد بهش گفت «بچه» حرصش درآمد. با قدمهای آهسته و تقتقِ آرومِ کفشهاش رفت سمت صندلی. موقع نشستن، جوری صندلی رو کشید عقب که صدا داد. خم شد سمت جونکوک و زیر لب طوری که فقط خودش بشنوه غرید:
«یکبار دیگه جلوی اینا بهم بگی بچه، پروژهتو جلوی چشم همهشون به باد میدم آقای یخمکک!»
گوشهی لبِ جونکوک خیلی نامحسوس و پنهانی کش آمد بالا. بدون اینکه حتی سرش رو بگردونه سمت آلیس، پروندهی ضخیمِ روی میز رو سر داد جلوی آلیس و با لحنِ کاملاً جدی و کاریش گفت:
«پروژهی احداثِ بندرگاهِ خلیجِ شمالی. سه دقیقه وقت داری خلاصه رو بخونی و نظرت رو بگی. ببینم چقدر بلدی ادعا کنی.»
آلیس ابروهای مشکیش رو کشید تو هم. زل زد به برگه و اعداد و ارقامِ پیچیدهی اقتصادی و نقشههای مافیایی. قلبش یک لحظه تند زد، اما غرورش اجازه نمیداد کم بیاره.
چشمهای خاکستریِ آلیس با سرعت روی خطوط پرونده چرخید. انگشتهای ظریفش رو کشید روی نمودارها. جونکوک زیرچشمی، با دقت تمام داشت ریاکشنهای آلیس رو زیر نظر میگرفت. منتظر بود تا گیر کنه یا ازش کمک بخواد.
اما آلیس بعد از دو دقیقه، پرونده رو با یه حرکت شیک بست! تکیه داد به صندلی، دستهاش رو توی سینه گره کرد، زل زد به هیئتمدیره و با لحنی کاملاً روان و مسلط گفت:
«این طرح از بیخ غلطه! بند چهارم... مسیر ترانزیت از منطقهای رد میشه که زیر نظرِ گروهِ رقیبه. شما دارید پنجاه میلیون دلار رو رسماً میریزید توی شکمِ دشمن. اگر انحرافِ مسیر رو از سمتِ شرق بذارید، هم هزینهش سی درصد کم میشه، هم امنیتش صددرصده.»
تهیونگ که اونطرفتر ایستاده بود، چشمهاش گرد شد و زیر لب زمزمه کرد: «پشمام...!»
اعضای هیئتمدیره با دهن باز به هم نگاه کردن. جونکوک آروم سرش رو چرخوند سمت آلیس. نگاهِ مشکی و نفوذناپذیرش طولانیمدت روی چشمان خاکستری و پر از غرورِ آلیس مکث کرد. اینبار توی چشمان جونکوک، نهتنها تعجب، بلکه یک احترامِ عمیق و تیره موج میزد.
جونکوک خم شد سمت آلیس، دستش رو گذاشت پشت صندلیِ آلیس—اونقدر نزدیک که آلیس گرمای بدنش رو حس کرد—و زیر گوشش با صدای بم و خشدارش گفت:
«بد نبود... ولی هنوز خیلی مونده تا برسی به من، بچه.»
آلیس برگشت سمتش، فاصلهشون اونقدر کم بود که دماغهاشون نزدیک بود به هم بخوره. زل زد توی چشماش و با پوزخند زمزمه کرد:
«نشونت میدم کی به کی میرسه، آقای رئیس!»
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۲.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط