ددی من
ددی من☆ *🤣*
پارت۱
(علامت بنگچان:_علامت ا.ت:+علامت بابای ا.ت:×)
ا.ت ویو:مثل هررررر روز دیگه ای بلند شدم و کار هامو انجام دادم و رفتم بیرون و بابام گفت:
×ا.ت امشب کار داریم*گوه نخور*
+خب؟
×وسایلتو جمع کن
+باش*کلافه*
*شب*
ویو چان: ساعت ۷ باید اونجا باشم الان ۶:۳۰ و امیدوارم دختره خوشکل باشه چون بردم و امشب دختره و میبرم هعییی چی بگم بریم ببینیم رفتم حموم پنج دقیقه ای و اومدم و رفتم به سمت بار و با دیدن دختره محوش شدم خیلی خوشحال شدم اما با چهره سردم پنهانش کردم
_سلام مستر جان(سرد)
×اه سلام آقای چان
+سلام
صداش هم زیبا بود انگار یه فرشته جلوم بود اما در جسم یک دختر معصوم خب بریم بقیش دیگه کافیه
_خب تو باید ا.ت باشی(سرد)
+بله خودمم
_خب تو با من میای(سرد)
+بله؟؟؟
_نمیدونستی؟(سرد)
+خیر
_اشکال نداره بیا بریم(سرد)
×برو دختره ی چشم سفید
_هی آقای جان اون دیگه مال منه تو حق نداری اینطوری باهاش صحبت کنی(سردد و ترسناک)
×بله ببخشید
_بریم(سرد)
توی ماشین بودیم سرش رو به شیشه تکیه داده بود و بی صدا و بدون هق هق گریه میکرد اشکاش تمومی نداشت تا اینکه توی یک پیچ که سر راه بود افتاد توی بغلم و بغلش کردم
_تکون نخور اینطوری برات بهتره
+ممنون
ویو ا.ت:خیلی مهربون شده بود عجیبههه!
بغلش خیلی گرم و نرم بود و کل وزن دستش رو هم ننداخته بود روی شونه ام و این یعنی جنتلمن بودنششش او مای گادددد خیلی جنتلمنه رسیدیم و با یک صحنه روبهرو شدم دوتا عمارت بودن یکی صورتی و اون یکی مشکی خیلی عجیب بود
+عااا چرا یکی صورتیه یکی مشکی؟
_چون صورتیه مال توعه
+چیییییییی؟
_همون که شنیدی اینم کلیدش بیا بریم ببین دوستش داری یا نه
+ممنون*با ذوق*
رفتیم توی عمارت و خیلی خوشکل بودددد رفتم توی یک اتاق اتاقش خیلی دراززز بود و کلی لباس توش بود خیلی ناز بودن و کنارش هم یک اتاق بزرگ دیگه هم بود که توش پر لوازم آرایش بود از همه برندااااا آرزوم بود رفتم و نگاهشون کردم که گفت
_دوستشون داری؟
+خیلیییییییییییییی
_از الان به بعد همه اینا ماله توعه
×واقعا؟
_اره
+چطور جبرانش کنم؟
_نمیخواد جبران کنی فقظ خوشحال باش همین!
+ممنونم ممنون
_چرا گریه میکنی؟
+خیلی خوشحالم نمیدونم چطوری بگم
اومد و آروم بغلم کرد فکر کنم میدونه از لمس شدن بدم میاد و توی بغلش گریه کردم
آقا تامام🙃😁
پارت۱
(علامت بنگچان:_علامت ا.ت:+علامت بابای ا.ت:×)
ا.ت ویو:مثل هررررر روز دیگه ای بلند شدم و کار هامو انجام دادم و رفتم بیرون و بابام گفت:
×ا.ت امشب کار داریم*گوه نخور*
+خب؟
×وسایلتو جمع کن
+باش*کلافه*
*شب*
ویو چان: ساعت ۷ باید اونجا باشم الان ۶:۳۰ و امیدوارم دختره خوشکل باشه چون بردم و امشب دختره و میبرم هعییی چی بگم بریم ببینیم رفتم حموم پنج دقیقه ای و اومدم و رفتم به سمت بار و با دیدن دختره محوش شدم خیلی خوشحال شدم اما با چهره سردم پنهانش کردم
_سلام مستر جان(سرد)
×اه سلام آقای چان
+سلام
صداش هم زیبا بود انگار یه فرشته جلوم بود اما در جسم یک دختر معصوم خب بریم بقیش دیگه کافیه
_خب تو باید ا.ت باشی(سرد)
+بله خودمم
_خب تو با من میای(سرد)
+بله؟؟؟
_نمیدونستی؟(سرد)
+خیر
_اشکال نداره بیا بریم(سرد)
×برو دختره ی چشم سفید
_هی آقای جان اون دیگه مال منه تو حق نداری اینطوری باهاش صحبت کنی(سردد و ترسناک)
×بله ببخشید
_بریم(سرد)
توی ماشین بودیم سرش رو به شیشه تکیه داده بود و بی صدا و بدون هق هق گریه میکرد اشکاش تمومی نداشت تا اینکه توی یک پیچ که سر راه بود افتاد توی بغلم و بغلش کردم
_تکون نخور اینطوری برات بهتره
+ممنون
ویو ا.ت:خیلی مهربون شده بود عجیبههه!
بغلش خیلی گرم و نرم بود و کل وزن دستش رو هم ننداخته بود روی شونه ام و این یعنی جنتلمن بودنششش او مای گادددد خیلی جنتلمنه رسیدیم و با یک صحنه روبهرو شدم دوتا عمارت بودن یکی صورتی و اون یکی مشکی خیلی عجیب بود
+عااا چرا یکی صورتیه یکی مشکی؟
_چون صورتیه مال توعه
+چیییییییی؟
_همون که شنیدی اینم کلیدش بیا بریم ببین دوستش داری یا نه
+ممنون*با ذوق*
رفتیم توی عمارت و خیلی خوشکل بودددد رفتم توی یک اتاق اتاقش خیلی دراززز بود و کلی لباس توش بود خیلی ناز بودن و کنارش هم یک اتاق بزرگ دیگه هم بود که توش پر لوازم آرایش بود از همه برندااااا آرزوم بود رفتم و نگاهشون کردم که گفت
_دوستشون داری؟
+خیلیییییییییییییی
_از الان به بعد همه اینا ماله توعه
×واقعا؟
_اره
+چطور جبرانش کنم؟
_نمیخواد جبران کنی فقظ خوشحال باش همین!
+ممنونم ممنون
_چرا گریه میکنی؟
+خیلی خوشحالم نمیدونم چطوری بگم
اومد و آروم بغلم کرد فکر کنم میدونه از لمس شدن بدم میاد و توی بغلش گریه کردم
آقا تامام🙃😁
- ۸.۷k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط