این همه درد مرا طاقت ندارد پنجره
این همه درد مرا طاقت ندارد پنجره
لحظه های تلخ را عادت ندارد پنجره
میکشاند پشت قاب شیشه ای چشم مرا
چون به چشم عابران دقت ندارد پنجره
ماه، شبها از بلور پیکرش رد میشود
پرده می گوید به شب، غیرت ندارد پنجره!
بس که با حسرت کنار شیشه ها کز می کنم
در حصار چوبی اش راحت ندارد پنجره
صبحها من قبل از او خورشید را حس می کنم
خواب در چشم و غم غربت ندارد پنجره
گاهگاهی بیصدا انگار هم دردِ همیم
-مثل من- حس میکنم فرصت ندارد پنجره
آن قدر از تو برایش گفته ام عاشق شده
جز دلی بی تاب و پرحسرت ندارد پنجره
لحظه های تلخ را عادت ندارد پنجره
میکشاند پشت قاب شیشه ای چشم مرا
چون به چشم عابران دقت ندارد پنجره
ماه، شبها از بلور پیکرش رد میشود
پرده می گوید به شب، غیرت ندارد پنجره!
بس که با حسرت کنار شیشه ها کز می کنم
در حصار چوبی اش راحت ندارد پنجره
صبحها من قبل از او خورشید را حس می کنم
خواب در چشم و غم غربت ندارد پنجره
گاهگاهی بیصدا انگار هم دردِ همیم
-مثل من- حس میکنم فرصت ندارد پنجره
آن قدر از تو برایش گفته ام عاشق شده
جز دلی بی تاب و پرحسرت ندارد پنجره
- ۱.۴k
- ۰۹ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط