*راز دل*
*راز دل*
ماه وش :
چرا کیهان بیدار نشده بود هر روز این موقع سر کار بود
کفشامو پوشیدم وبا آقا مهران رفتم مدرسه مثله همیشه نگار اومد استقبالم وگفت: سلام دوست خوشگل خودم
- سلام نگار چقدر خوشحالی
نگار : خوب اره یه خبرایی شده
- چی
نگار دستشو اورد بالا با دیدن حلقه تو دستش متعجب نگاش کردم
- نامزاد کردی
نگار : اره به زودی عقد می کنیم
- چرا انقدر بی خبر
نگار : می خواستم سوپرایزت کنم
خندیدم وگفتم : عالی بود سوپرایزت
نگار شروع کرد حرف زدن وتعریف کردن تا اخر زنگم حرفش فقط همین بود زنگ آخر رو زدن با هم رفتیم بیرون مثله همیشه سرم پایین بود ونگار حرف می زدیهو ساکت شد
- چی شد شارژت خالی شد
نگار : این همون پسره نیست
سرمو بلند کردم وگفتم : چند بار بهت گفتم خونه ای کیانی کار می کنم پسر عموی شوهر مستانه است
نگار : کیانی این پسره است
- اره
نگار : منو باش فکر می کردم پیره مردیه
خندیدم نگار زیر لب گفت : اجب مالیه می تونی تورش کنی
- نگار زن داره زشته متوجه میشه
بیشتر دخترای مدرسه نگاش می کردن اما اون اومده بود اینجا چیکار؟!
رفتیم جلو وسلام کردیم نگاهی به نگار انداخت وگفت : این دختر زبون دراز همکلاسیت بود
نگار خندید
کیهان:می دونی اگه خورشید گم می شد چیکارت می کردم
نگار : بابامو اخراج می کردی
کیهان : بابات بهترین کارمند منه
نگار : پس چیکار می کردی ؟
کیهان : حالا
نگار : نه بگو
کیهان نگاهی بهم انداخت وگفت : مامانت حالش یکم بد شده بردمش دکتر
با ترس گفتم : چش شده
کیهان : بیا سوار شو میگم بهت می رسونمتون
نگار: نه مرسی من سرویس دارم خداحافظ ماه وش
نگار که رفت خواستم بشینم عقب کیهان گفت : راننده ات که نیستم بیا جلو
نشستم جلو اونم نشست
- مامانم چی شده ؟
برگشت نگام کرد وگفت : باید عمل بشه ولی عملش سخت نیست نگران نباش
لبمو گزیدم اشک تو چشام نشست
کیهان : چی شد
- مامانم الان کجاست ؟!
کیهان : چرا گریه می کنی گفتم حالش خوبه .الانم بستریه گفتم کارای عملشو انجام بدن امشب عملش کنن
- شما ....
کیهان : من چی
- آخه هزینه ای عمل و....
کیهان : چرا انقدر سخت می گیرین گفتم که کم کم از حقوقتون کم می کنم
- خواهرم می دونه ؟
کیهان : بهش نگفتم خواستم این کارو بکنم مامانت نزاشت
دستمالی جلوم گرفت ازش گرفتم واشک هامو پاک کردم ولی دوباره اشکم سرازیر می شد
کیهان : اینجوری که نمیشه برین پیش مادرتون
- مامان بیچاره ام خیری از زندگیش ندیده
کیهان نگام کرد ولی چیزی نگفت تا رسیدیم بیمارستان
ماه وش :
چرا کیهان بیدار نشده بود هر روز این موقع سر کار بود
کفشامو پوشیدم وبا آقا مهران رفتم مدرسه مثله همیشه نگار اومد استقبالم وگفت: سلام دوست خوشگل خودم
- سلام نگار چقدر خوشحالی
نگار : خوب اره یه خبرایی شده
- چی
نگار دستشو اورد بالا با دیدن حلقه تو دستش متعجب نگاش کردم
- نامزاد کردی
نگار : اره به زودی عقد می کنیم
- چرا انقدر بی خبر
نگار : می خواستم سوپرایزت کنم
خندیدم وگفتم : عالی بود سوپرایزت
نگار شروع کرد حرف زدن وتعریف کردن تا اخر زنگم حرفش فقط همین بود زنگ آخر رو زدن با هم رفتیم بیرون مثله همیشه سرم پایین بود ونگار حرف می زدیهو ساکت شد
- چی شد شارژت خالی شد
نگار : این همون پسره نیست
سرمو بلند کردم وگفتم : چند بار بهت گفتم خونه ای کیانی کار می کنم پسر عموی شوهر مستانه است
نگار : کیانی این پسره است
- اره
نگار : منو باش فکر می کردم پیره مردیه
خندیدم نگار زیر لب گفت : اجب مالیه می تونی تورش کنی
- نگار زن داره زشته متوجه میشه
بیشتر دخترای مدرسه نگاش می کردن اما اون اومده بود اینجا چیکار؟!
رفتیم جلو وسلام کردیم نگاهی به نگار انداخت وگفت : این دختر زبون دراز همکلاسیت بود
نگار خندید
کیهان:می دونی اگه خورشید گم می شد چیکارت می کردم
نگار : بابامو اخراج می کردی
کیهان : بابات بهترین کارمند منه
نگار : پس چیکار می کردی ؟
کیهان : حالا
نگار : نه بگو
کیهان نگاهی بهم انداخت وگفت : مامانت حالش یکم بد شده بردمش دکتر
با ترس گفتم : چش شده
کیهان : بیا سوار شو میگم بهت می رسونمتون
نگار: نه مرسی من سرویس دارم خداحافظ ماه وش
نگار که رفت خواستم بشینم عقب کیهان گفت : راننده ات که نیستم بیا جلو
نشستم جلو اونم نشست
- مامانم چی شده ؟
برگشت نگام کرد وگفت : باید عمل بشه ولی عملش سخت نیست نگران نباش
لبمو گزیدم اشک تو چشام نشست
کیهان : چی شد
- مامانم الان کجاست ؟!
کیهان : چرا گریه می کنی گفتم حالش خوبه .الانم بستریه گفتم کارای عملشو انجام بدن امشب عملش کنن
- شما ....
کیهان : من چی
- آخه هزینه ای عمل و....
کیهان : چرا انقدر سخت می گیرین گفتم که کم کم از حقوقتون کم می کنم
- خواهرم می دونه ؟
کیهان : بهش نگفتم خواستم این کارو بکنم مامانت نزاشت
دستمالی جلوم گرفت ازش گرفتم واشک هامو پاک کردم ولی دوباره اشکم سرازیر می شد
کیهان : اینجوری که نمیشه برین پیش مادرتون
- مامان بیچاره ام خیری از زندگیش ندیده
کیهان نگام کرد ولی چیزی نگفت تا رسیدیم بیمارستان
- ۹.۲k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط