سلام
سلام
یه تجربه از هم اتاقیم که خیلی اهل نهی از منکره و نهی از منکرهاش هم اغلب با توضیح و کار فرهنگی همراهه.
اما امروز خیلی اذیت شد.اتفاق عجیبی براش افتاد.
وقتی از کلاس اومد ، دیدم رنگش پریده و همچین یکم تو شوکه.گفتم چی شده؟؟
گفت :تجربه ی تلخی داشتم امروز و برام تعریف کرد:
تو ایستگاه مترو بودم که دیدم یه خانم با مد ساپورت و از این مانتو بی دکمه ها و یه شال خیلی شل و ول -که همه شون به شدت قرمز جیغ بودن- از کنارم داشت رد می شد.
باهم هم مسیر بودیم.به خاطر همین بهش گفتم: خانم؟ این لباس شما مناسب جامعه نیس!!! اونم با عصبانیت گفت: ولی به نظرم پوشش شما اصلا مناسب جامعه نیس.
گفتم: خب علت تونو بگین... شاید اصلا من قانع شدم و از این به بعد به جای چادر، مث شما لباس پوشیدم.
می تونین منو قانع کنین؟
اونم با عصبانیت شروع کرد به طفره رفتن و همین بحث های کلیشه ای و بعد هم گفت: همین یه تیکه پارچه _اشاره به شالش_ رو هم به اجبار شماها داریم می ذاریم سرمون وگرنه برش می داریم.
و در کمال ناباوری دیدم که شالشو وسط شلوغی ایستگاه مترو با وقاحت برداشت تا لجمو در بیاره.
با قاطعیت بهش گفتم: شالتو بذار سرت!
وقتی قاطعیت منو دید، جا خورد... نگام کرد...
دوباره و محکم تر تکرار کردم: اون شالتو سرت کن.شالشو گذاشت سرش و از هم جدا شدیم...
یه تجربه از هم اتاقیم که خیلی اهل نهی از منکره و نهی از منکرهاش هم اغلب با توضیح و کار فرهنگی همراهه.
اما امروز خیلی اذیت شد.اتفاق عجیبی براش افتاد.
وقتی از کلاس اومد ، دیدم رنگش پریده و همچین یکم تو شوکه.گفتم چی شده؟؟
گفت :تجربه ی تلخی داشتم امروز و برام تعریف کرد:
تو ایستگاه مترو بودم که دیدم یه خانم با مد ساپورت و از این مانتو بی دکمه ها و یه شال خیلی شل و ول -که همه شون به شدت قرمز جیغ بودن- از کنارم داشت رد می شد.
باهم هم مسیر بودیم.به خاطر همین بهش گفتم: خانم؟ این لباس شما مناسب جامعه نیس!!! اونم با عصبانیت گفت: ولی به نظرم پوشش شما اصلا مناسب جامعه نیس.
گفتم: خب علت تونو بگین... شاید اصلا من قانع شدم و از این به بعد به جای چادر، مث شما لباس پوشیدم.
می تونین منو قانع کنین؟
اونم با عصبانیت شروع کرد به طفره رفتن و همین بحث های کلیشه ای و بعد هم گفت: همین یه تیکه پارچه _اشاره به شالش_ رو هم به اجبار شماها داریم می ذاریم سرمون وگرنه برش می داریم.
و در کمال ناباوری دیدم که شالشو وسط شلوغی ایستگاه مترو با وقاحت برداشت تا لجمو در بیاره.
با قاطعیت بهش گفتم: شالتو بذار سرت!
وقتی قاطعیت منو دید، جا خورد... نگام کرد...
دوباره و محکم تر تکرار کردم: اون شالتو سرت کن.شالشو گذاشت سرش و از هم جدا شدیم...
- ۹۹۶
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط