پارت

پارت۹۰

«ات»
رو زانو وایساد که نزدیکتر بشه.دستامو ول کرد و بغلم کرد.سرم رو شونش بود.درحالی که موهامو نوازش میکرد گفت:تاتال هم راضی نیست اینقدر خودت رو عذاب بدی بخاطر رفتنش.شاید الان یه جای دیگه تناسخ شده باشه.مثلا شاید تو بدن سربروس.(سگ سه سر ات)
ات:دلم براش تنگ شده.نمیتونم.(اروم و ناراحت)
هان:دلتنگی بخاطر دلبستگیه.بهت حق میدم،تمام این سال ها تاتال رفیقت بوده.اگه دلت براش تنگ نمیشد،اونوقت بود که باید شک میکردیم.اشکالی نداره.هرچقدر که دوست داری براش گریه کن.جلوتو نمیگیریم.اما کم نیار.غافل نشو.نزار غم انقدر احاطت کنه که هاله ی سیاه اطرافت نزاره دنیا و ماها رو ببینی.
بعد از چند ثانیه ولم کرد.
ات:چرا غذاتو نخوردی؟(اروم)
هان:اخه میخواستم با موشی موش بخورم!(لبخند)
بلند شدم برگشتم داخل اتاق که دیدم نشسته.ظرفمو برداشتم رفتم نشستم رو زمین کنار تخت که دیدم نیومد.
ات:اون در قرار نیست خودش بسته بشه ها!
هان از کنار در سرشو کج کرد:یعنی منم بیام؟
سر تکون دادم:اره و درو هم ببند.
غذا و کتابشو برداشت و اومد پیشم.
میخواستم غذامو شروع کنم که نذاشت.
ظرفامونو رو هم گذاشت و با جادوش یه حباب درست کرد.بعد سه تا از عناصر اصلی رو داخل اون حباب گذاشت:اب،اتش،باد.
بعد غذا رو داخل حباب گذاشت.
هان:سرد شده بود.اینجوری که خوشمزه نبود!
در شرایطی بودم که نمیخواستم ذوق زده شم ولی بازم نتونستم جلوی خودمو بگیرم:چقد باحاله.قدرت های جادو خیلی خفنه.
حباب رو ترکوند و غذامو جلوم گذاشت و خوردیم.بعد از اون با لبخند سرشو کج کرد و گفت:گریه نمیکنی دیگه؟
سرمو به معنی نه تکون دادم.
هان:بیرون نمیای؟پسرا نگران حالت شدن.
ات:فعلا نه.هنوز با رفتنش کنار نیومدم.
هان:باشه.پس بمونه هروقت که تونستی...من دیگه میرم.الانم دیروقته.زود بخواب.
سر تکون دادم.هان از اتاق بیرون رفت.رو تختم دراز کشیدم.تو دلم داشتم به تاتال گله میکردم که چرا رفتی.نمیدونم چقد گذشت تا خوابم برد.
«یونجین»
کوک:این چرا نیومددددد؟!نکنه مردد؟!
تهیونگ:یه ساعت گذشته،نکنه جای غذا،هان رو خورده؟!
یونگی،جیمین،هیون،یونجین:눈ㅅ눈
یونجین:میرم ببینم چرا نیومده.
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت خوابگاه قصر.به اتاق ات که رسیدم هان کنار در نشسته بود.
کنارش رو پنجه پا نشستم:چرا اینجا نشستی؟اینهمه مدت چرا؟فکر کردیم ات بجای غذا تورو خورده که برنگشتی.(لبخند ریز)
هان:درو باز نکرد منم گفتم تا وقتی باز نکنه همینجا میشینم.
یونجین:پس مطمئن شو که تا تهشو بخوره.من میرم.میبینمت.
برگشتم پیش پسرا و گفتم که چرا لفتش داده.
کوک:پسره ی خودشیرین عقده ای بدبخت.میخواد بگه من بیشتر اهمیت میدم بهش.مرتیکههه الااغ!(حرص)

شرط
۲۰لایک
۱۱۰تایی
دیدگاه ها (۰)

اسکیت باز داریم که بهم بگه اسم حرکت اخری که میپره میچرخه و ح...

پارت۸۹«هان»اومدیم تو همون اتاقی که قبل این موضوع نشسته بودیم...

نویسنده پیجش فیل شد گف ادامه نمیده و من ادامه دادم.

پارت ۷۲جیمین متوجه میشه که نباید سر ات داد میزد برای همین جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط