فیک عشق شرکتی

فیک: عشق شرکتیـــ

«« پارت 2 »»

با هم وارد فروشگاه شدن پر از لباسهای مختلف و خیلی گرون وجود داشت
نامجون: هر چی میخوای بردار
ا.ت: اما......چشم
ا.ت رفت و در حال نگاه به لباس ها بود که نامجون روی رگال لباسی برداشت و به ا.ت داد
نامجون: این لباس قشنگیه برو پروف کن
ا.ت رفت لباس رو پوشید از رفتار نامجون شوکه شده بود از اتاق در اومد
ا.ت: بفرمایید آقای کیم
نامجون: نظرت چیه؟خیلی خوشگله
ا.ت: اوم..قشنگه...اما قیمتش....!
نامجون: اینارو هم خریدم رفتیم خونه نگاهی بنداز بیا بریم
با هم سوار ماشین شدند و به سمت خونه حرکت کردن....
(ا.ت: برای چی این خرج رو برای من کرد؟و این رفتارش واقعا شوکه کنندس طبق تصوراتم فکر میکردم آدمی خسیس و جدیه اما اینطور نیست....)
[به خونه رسیدن]
(نامجون: امروز خیلی خستم اما از اینکه ا.ت هست.....
ا.ت: از اینکه فقط من و اون تو این خونه باشیم خیلی استرس آوره)
نامجون لباس راحتی پوشید و تو اتاق بود ا.ت هم از کنجکاوی رفت دم در وایستاد که یهو در باز شد و ا.ت رفت خورد به نامجون سرش رو که بالا گرفت فاصله کمی با لب هایش داشت....
ا.ت: اوه...ببخشید آقای کیم
نامجون: اشکالی نداره
نامجون دستاشو دور کمر اوت حلقه کرد و اون رو به دیوار چسبوند و شروع به بو.سیدنش کرد.....
ا.ت: آقای کیم.....
نامجون: هیس!
ا.ت:کیم.......
(نامجون ا.ت روی تخت انداخت)

بعد مدتی

نامجون رفت پذیرایی روی مبل دراز کشید و با گوشی بازی میکرد که ا.ت هم رفت آشپزخانه و قرص مسکن برداشت و خورد و همچنان ا.ت بعد چند ماه تونست هزینه رو پرداخت کنه اما چون عاشق هم شده بودن با هم ازدواج کردند و نامجون بهترین پروژه رو ارائه داد و یه شرکت جدید راه انداخت و به ا.ت داد.....

«« پایان فیک »»

««!خودم ننوشتم اما اصکی هم نرفتم!»»
دیدگاه ها (۳)

عاشقتم تا ابد.......💓🫂https://wisgoon.com/fatemeh-1388-army

تولد جیمینی نزدیکه 😆😆 فداش بشم من تولدت خیلیییی مبارکککک🥹💜ای...

فیک: عشق شرکتیشخصیت ها: نامجون ، ا.ت [نامجون: پسری باهوش،ثرو...

رضایتشون🤣🤌اوم.....ببخشید نبودم نت نداشتم که بتونم فعالیت کنم

Part:6لیلی:خوبیا/ت:اره خوبم تو خوبیلیلی :منم خوبم چه خبر چیک...

دوست دختر اجاره ای

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط