بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم

بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
تویی آرام دل من مبر ای دوست قرارم

ز جفای تو حزینم جز عشقت نگزینم
هوسی نیست جز اینم جز از این کار ندارم

تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهی
تو مرا پشت و پناهی ز تو آراسته کارم

جز عشقت نپذیرم جز زلف تو نگیرم
که در این عهد چو تیرم که بر این چنگ چو تارم

تن ما را همه جان کن همه را گوهر کان کن
ز طرب چشمه روان کن به سوی باغ و بهارم.....
دیدگاه ها (۲)

شدہ عشقے بہ دلت باشد و انڪار ڪنےیا ڪہ از بودن او در دلت اقرا...

هیچ میدانی که بختم در میان فال توستچشم های بی قرارم تا ابد ...

ناز چشمان قشنگت اینچنین مستم نکن گوشه ی میخانه ها با باده پی...

عاقبت از غم معشوق حکایت کردم نزد قاضی شدم و طرح شکایت کردمقل...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ک...

#شعر🍃ای یار ترین یار و نگارم ،  باز آ ..با گریه ی تلخ ، بی ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط