👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۸ - روزهای عادی●•

_ویلیام جیمز موریارتی_
صبح روز بعد، آروم چشم‌هام رو باز کردم، سرم درد میکرد. چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم... همه‌چیز ساکت بود. چشم‌هام رو دوباره بستم و خواستم چند دقیقه دیگه بخوابم که یه دفعه متوجه شدم یه نفر کنار تختم ایستاده. آروم دوباره چشم‌هام رو باز کردم و سرم رو به سمتش چرخوندم. شرلوک بود. همون‌جا کنار تخت ایستاده بود و داشت نگام می‌کرد. چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
- ویلیام: ...تو اینجا چی کار می‌کنی؟
- شرلوک: مراقبتم.
چند لحظه ساکت موندم، بعد روی تخت نشستم و بهش نگاه کردم.
- ویلیام: از کی اینجایی؟
- شرلوک: از وقتی بیدار نشدی.
- ویلیام: یعنی از اول صبح اینجا وایسادی؟
- شرلوک: تقریباً.
- ویلیام: تو مریضی؟
شرلوک بالاخره نگاهم کرد و خندید.
- شرلوک: نه. فقط وظیفه‌مه.
- ویلیام: می‌تونستی حداقل یه صدایی ایجاد کنی که بفهمم اینجایی.
- شرلوک: اگه بیدارت می‌کردم که دیگه مراقبت لازم نبود.
- ویلیام: من هنوز نمی‌فهمم چرا تو رو مسئول مراقبت از من کردن.
شرلوک شونه بالا انداخت.
- شرلوک: چون من بهترین گزینه بودم.
- ویلیام: مطمئنی؟
- شرلوک: صددرصد.
بالاخره پتو رو کاملا از روی خودم کنار زدم و بلند شدم. شرلوک سریع پرسید:
- شرلوک: سرگیجه داری؟
- ویلیام: یکم...
- شرلوک: حالت تهوع؟
- ویلیام: نه.
- شرلوک: سردرد؟
- ویلیام: یکم.
- شرلوک: فعلاً سالمی.
ویلیام: ها...؟
- شرلوک: شوخی کردم.
از تخت پایین اومدم و ایستادم. چند لحظه منتظر بودم ببینم دوباره چیزی می‌گه یا نه، ولی فقط نگام می‌کرد.
- ویلیام: خب؟
- شرلوک: خب چی؟
- ویلیام: چرا هنوز اینجایی؟
- شرلوک: چون گفتم مراقبتم.
- ویلیام: حتی موقع لباس پوشیدن هم؟
- شرلوک: نه، اون قسمت دیگه با خودته.
با اخم نگاهش کردم، بعد سمت کمد لباسام که گوشه اتاق بود رفتم و لباس‌هام رو برداشتم.
- ویلیام: برو بیرون.
شرلوک در حالی که به سمت در می‌رفت گفت:
- شرلوک: پنج دقیقه دیگه پایین منتظرم.
- ویلیام: چرا؟
- شرلوک: صبحونه.
- ویلیام: خودم میام.
- شرلوک: می‌دونم. ولی من باید مطمئن شم میای.
با یه لبخند کوچیک از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد لباس پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی به سالن رسیدم، لوئیس و آلبرت سر میز نشسته بودن. لوئیس تا منو دید، لبخند زد.
- لوئیس: صبح بخیر، ویلیام.
- ویلیام: صبح بخیر.
آلبرت روزنامه رو پایین آورد و نگام کرد.
- آلبرت: حالت چطوره؟
- ویلیام: خوبم.
شرلوک که از قبل سر میز نشسته بود، گفت:
- شرلوک: تأیید می‌کنم. هنوز سالمه.
- ویلیام: کسی ازت نظر نخواست.
لوئیس خندید و بشقابی جلوم گذاشت.
- لوئیس: بشین، صبحونه بخور.
نشستم و شروع کردم به خوردن. چند لحظه بعد، متوجه شدم شرلوک دوباره داره نگام می‌کنه. چنگال رو پایین آوردم و با حرص حرف زدم:
- ویلیام: باز چیه؟
- شرلوک: دارم مطمئن می‌شم صبحونه‌تو می‌خوری.
- ویلیام: واقعاً قراره تمام روز منو زیر نظر بگیری؟
- شرلوک: دقیقاً.
- ویلیام: این افتضاحه.
- شرلوک: منم همین حس رو دارم.
لوئیس خندید و آلبرت هم لبخند کوچیکی زد. با اینکه هنوز از این همه مراقبت کلافه بودم، ولی نمی‌تونستم انکار کنم که بودنشون کنارم حس خوبی داشت.
... ... ... ... ... ... ... ...

•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۹ - مهمان ناخوانده●•
دیدگاه ها (۱)

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط