قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ¹⁰
بیخیال شد و ولم کرد.
درحالی که توی فکر فرو رفته بودم صدای با و بسته شدن در همه حواسم رو گرفت
هوفف بالاخره رفت
سریع رفتم و در اتاق رو کلید کردم و روی تخت ولو شدم و داد زدم:
ا.ت : هوففف چرا این زندگی تموم نمیشه!!
چشمام داشتن گرم میشدن که یادم اومد فقط یه حوله تنمه.
بلند شدم و سریع لباسمو عوض کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم.
هرکاری کردم خوابم نبرد تقریبا ساعت ۱ شب بود و مطمئنم بقیه هم اومدن خونه.
از سر جام بلند شدم و رفتم بیرون.
رسیدم توی اشپز خونه و یه لیوان برداشتم تا اب بریزم که یهو یه صدایی از پشت سرم اومد و باعث شد از ترس لیوان توی دستم بیوفته و بشکنه
سریع به پشت سرم نگاه کردم که مامانمو دیدم
ا.ت : مامان زهر ترکم کردی!!!
خم شدم تا تیکه شیشه هارو بردارم ولی مامانم مانعم شد::
مامان ا.ت : مواظب باش الان دستت میبره فردا به خدمتکارا میگم بیان و جمعش کنن
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و بلند شدم.
مامان ا.ت : باید باهات حرف بزنم
ا.ت: خیله خب بفرما
دست به سینه وایسادم و منتظر بودم
مامان ا.ت : به خاطر موضوع امشب...میخواستم زودتر بهت بگم...
ا.ت: مامان به من ربطی نداره اون مرد چه کارهست...برادر اون مرد بابای منو کشت!!
درحالی که بغض خفهم کرده بود به مامانم نگاه میکردم:
مامان. ا.ت:میدونم ا.ت میدونم برات خیلی سخته ، ولی..
ا.ت : ولی چی؟؟هان؟؟؟ولی چیی؟؟؟ا
مامان ا.ت: ولی باید تحمل کنی!
یهو سرگیجه اومد سراغم و حالم بد شد...مامانم با نگرانی اومد سمتم که همه چیز برام سیاه شد
...
حمایتا بالا باشه🤧
بیخیال شد و ولم کرد.
درحالی که توی فکر فرو رفته بودم صدای با و بسته شدن در همه حواسم رو گرفت
هوفف بالاخره رفت
سریع رفتم و در اتاق رو کلید کردم و روی تخت ولو شدم و داد زدم:
ا.ت : هوففف چرا این زندگی تموم نمیشه!!
چشمام داشتن گرم میشدن که یادم اومد فقط یه حوله تنمه.
بلند شدم و سریع لباسمو عوض کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم.
هرکاری کردم خوابم نبرد تقریبا ساعت ۱ شب بود و مطمئنم بقیه هم اومدن خونه.
از سر جام بلند شدم و رفتم بیرون.
رسیدم توی اشپز خونه و یه لیوان برداشتم تا اب بریزم که یهو یه صدایی از پشت سرم اومد و باعث شد از ترس لیوان توی دستم بیوفته و بشکنه
سریع به پشت سرم نگاه کردم که مامانمو دیدم
ا.ت : مامان زهر ترکم کردی!!!
خم شدم تا تیکه شیشه هارو بردارم ولی مامانم مانعم شد::
مامان ا.ت : مواظب باش الان دستت میبره فردا به خدمتکارا میگم بیان و جمعش کنن
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و بلند شدم.
مامان ا.ت : باید باهات حرف بزنم
ا.ت: خیله خب بفرما
دست به سینه وایسادم و منتظر بودم
مامان ا.ت : به خاطر موضوع امشب...میخواستم زودتر بهت بگم...
ا.ت: مامان به من ربطی نداره اون مرد چه کارهست...برادر اون مرد بابای منو کشت!!
درحالی که بغض خفهم کرده بود به مامانم نگاه میکردم:
مامان. ا.ت:میدونم ا.ت میدونم برات خیلی سخته ، ولی..
ا.ت : ولی چی؟؟هان؟؟؟ولی چیی؟؟؟ا
مامان ا.ت: ولی باید تحمل کنی!
یهو سرگیجه اومد سراغم و حالم بد شد...مامانم با نگرانی اومد سمتم که همه چیز برام سیاه شد
...
حمایتا بالا باشه🤧
- ۵۲۸
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط