وقتی آن عینکِ با قاب مشکی را به چشم میزنی

وقتی آن عینکِ با قاب مشکی را به چشم میزنی
موهایت را از زیرِ شال بیرون میریزی
دستبند به دست میکنی
شلوارِ جین میپوشی
بند کفش هایت را پشتِ ساق پا میبندی
کیفِ سنتی کوچک را بر دوش میگذاری...
یا وقتی آستینِ مانتو را تا میزنی،
با دکمه ی مانتو بازی میکنی
آهسته و شمرده قدم برمیداری
وقتی که چند تار از موهایت،
از زیرِ شال بیرون می آید
به دستِ باد تکان میخورد
روی چشم هایت می آید
وقتی با دست کنارشان میزنی
سرت را تکان میدهی
لبخند میزنی... دلم میخواهد آن روز،
هیچ مردی در خیابان نباشد
که تو را ببیند !!
دیدگاه ها (۷)

توهمانی که دلم لک زده لبخندش رااوکه هرگزنتوان یافت همانندش ر...

عشق تو«مرا آدم بدے کرده است»حسود...حساس...زودرنج ...«مرا ببخ...

سوار خواهد آمدسرایی رفتُ رو کنکلوچه بر سَبد نِهشراب در سًبو ...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۴۲ناروتو، تا جایی که میتوانست جلوی خودش را گرفت تا ان پ...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط