درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ



سئول، یک عصر پاییزی…

خیابان‌ها پر از برگ‌های نارنجی و صدای خنده‌ی جوانانی بود که از کافه‌ها بیرون می‌آمدند.
درست وسط همان شلوغی، تهیونگ و ا.ت مثل همیشه کنار هم قدم می‌زدند.

تهیونگ لیوان قهوه‌ی داغش را در دست گرفته بود و با آن لبخند خاصش، به آرامی گفت:

– «بازم دیر رسیدی. من ده دقیقه‌ست اینجام.»

ا.ت خندید و کمی تندتر قدم برداشت:

– «اوه! ببخشید شاهزاده! خب می‌دونی که من هیچ‌وقت نمی‌تونم سریع حاضر بشم.»

تهیونگ سرش را تکان داد و لبخندی محو زد.
در ظاهر همیشه با شوخی‌های ا.ت همراه می‌شد، اما در دلش یک چیز دیگر بود؛ او در این لحظه فقط به یک چیز فکر می‌کرد:

"چقدر همین خنده‌اش باعث میشه همه‌چی قشنگ‌تر به نظر بیاد."

از دوران دانشگاه تا حالا، این دو همیشه همراه هم بودند.
پروژه‌های سخت، کلاس‌های خسته‌کننده، حتی سفرهای کوتاه آخر هفته.
همه‌چیزشان مشترک بود.
همه، آن‌ها را به‌عنوان «دو دوست صمیمی» می‌شناختند.

آن روز، وقتی به کافه‌ی همیشگی‌شان رسیدند و کنار پنجره نشستند، ا.ت با هیجان شروع کرد به تعریف کردن از چیزی که تازه شنیده بود:

– «می‌دونی تهیونگ؟ قراره به زودی یه کنسرت خیلی بزرگ تو سئول برگزار بشه! دو*ست‌*پسر*م گفته می‌برتم.»

تهیونگ به ظاهر لبخند زد و جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید، اما قلبش فشرده شد.
کلمه‌ی «دو*ست‌پسر*م» مثل خنجری در دلش می‌نشست.

او همیشه گوش می‌داد، همیشه همراه بود، اما هیچ‌وقت نمی‌توانست بگوید که خودش سال‌هاست در دلش چه می‌گذرد.

ا.ت متوجه شد که تهیونگ کمی ساکت شده. با نگاهی کنجکاو پرسید:

– «هی، چرا چیزی نمی‌گی؟ نکنه خوابت گرفته؟»

تهیونگ سریع لبخند زد و گفت:

– «نه، نه… فقط داشتم فکر می‌کردم. خوشحالم که کسی هست که باعث میشه این‌قدر لبخند بزنی.»

ا.ت بی‌خیال قهوه‌اش را هم زد، در حالی که تهیونگ در دل با خودش گفت:

"کاش اون کسی که باعث لبخندت میشه، من بودم."

و این آغاز داستانی بود که قرار بود مسیر زندگی هر دو را برای همیشه تغییر دهد.



---



چند هفته گذشت.

زندگی برای ا.ت پر از هیجان بود؛ هر بار که با دو*ست‌پسر*ش بیرون می‌رفت یا وقتی از پیام‌های عاشقانه‌اش تعریف می‌کرد، چشم‌هایش برق می‌زد.

اما در دل تهیونگ، هر بار که این صحنه را می‌دید، چیزی فرو می‌ریخت.
او لبخند می‌زد، همراهی می‌کرد، حتی گاهی مشورت می‌داد.

ولی وقتی شب‌ها تنها می‌شد، گوشی را روی س*ینه‌اش می‌گذاشت و به سقف خیره می‌ماند.
همان سوال تکراری در ذهنش می‌چرخید:

"اگه من جای اون بودم، می‌تونستم بیشتر از این خوشحالش کنم؟"


---


یک روز عصر، سه‌تایی با هم قرار گذاشتند:
تهیونگ، ا.ت و دوست‌پسرش.

برای تهیونگ دیدنشان کنار هم سخت بود، اما نمی‌خواست بهانه‌ای بیاورد و نیاید.

آن‌ها به یک رستوران کوچک رفتند.
تهیونگ روبه‌روی‌شان نشست، و نگاهش بارها روی دست‌هایی که در هم قفل کرده بودند افتاد.
ا.ت با لبخندی شیرین گفت:

– «تهیونگ، می‌دونی؟ اون همیشه منو سورپرایز می‌کنه. حتی وقتی انتظارشو ندارم.»

دو*ست‌پسر*ش با لبخند مغرورانه‌ای به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم لبخند زد، اما در دلش گفت:

"کاش بدونی که من حتی بدون سورپرایز هم همیشه دلم می‌خواست تو خوشحال باشی."

غذا آمد.
همه مشغول خوردن شدند.
تهیونگ کم‌حرف‌تر از همیشه بود.
ا.ت متوجه شد و پرسید:

– «چرا هیچی نمی‌گی؟ همه‌چیز خوبه؟»

تهیونگ سریع سرش را بالا آورد و گفت:

– «آره، خوبم. فقط یه کم خسته‌ام.»

اما در واقع، خستگی او نه از کار و درس، بلکه از جنگی بود که هر روز در دلش جریان داشت.


---


آن شب وقتی به خانه برگشت، باران آرامی می‌بارید.
تهیونگ پنجره را باز کرد و به قطره‌ها خیره شد.
ن*فس ع*میقی کشید و زمزمه کرد:

– «من فقط یه دوستم… فقط یه دوست.»

اما حتی خودش هم می‌دانست که این جمله دروغی بیش نیست.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت دوم چند ماه گذشت. همه‌چیز برای ا.ت خوب به نظر می‌رسید. ...

پارت سوم چند هفته بعد از اعتراف تهیونگ، حال و هوای ا.ت هنوز ...

کیوتیام پیج دوممه زیر هر پست سوال مطرح میشه حمایتم کنید خانو...

پارت سوم ( اخر )سکوت طولانی شد. دلت نمی‌خواست کوتاه بیای، ام...

خون اشام پنهان ۱۵

درمانگر عشق. پارت اضافی:// آینده! ب مناسبت عید!!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط