«مردی بین ما »
«مردی بین ما »
پارت : ۷ «شامی با طعم دروغ»
ساعت از هشت شب گذشته بود. لیسان زودتر از همیشه به خانه برگشته بود و حالا با اشتیاق مشغول چیدن میز شام بود. من در آشپزخانه کمکش میکردم، در حالی که ذهنم هنوز در راهروهای خالی خانه و زمزمههای ظهر تهیونگ غرق بود.
تهیونگ وارد خانه شد. کتاش را روی مبل انداخت و با لبخندی که به نظر خیلیها «جذاب» میآمد اما برای من «مصنوعی» بود، لیسان را بوسید. لیسان با خوشحالی گفت: «بالاخره برگشتی! سنا هم کل روز رو منتظر بود که شام رو سه نفری بخوریم، مگه نه؟»
نگاه تهیونگ روی من چرخید. چشمانش در نورِ لوستر سالن، تاریکتر و نافذتر از همیشه بود. «حتماً. خیلی خوشحالم که بالاخره فرصت شد.»
پشت میز نشستیم. فضا خفقانآور بود. لیسان مدام از برنامههای آیندهاش برای خانهی جدید میگفت، اما تهیونگ به ندرت جواب میداد. او بیشترِ زمان را صرف خیره شدن به بشقابش یا گاهی، نگاه کردن به من میکرد؛ نگاهی که در میانههای حرفهای لیسان، روی صورتم مینشست و انگار داشت تمامِ دیوارههای دفاعیام را به سخره میگرفت.
در یک لحظه، وقتی لیسان برای آوردن نوشیدنی به آشپزخانه رفت، سکوتِ کشندهای بین ما حاکم شد. تهیونگ دستش را روی میز، بسیار نزدیک به دست من گذاشت. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «امشب، بعد از اینکه بخوابه، میآم.»
دستم را از روی میز برداشتم و زیر میز مشت کردم. «نکن... این دیوونگیه.»
تهیونگ سرش را بالا آورد. نگاهش دیگر سرد نبود، پر از ولع بود. «دیوونگی از وقتی شروع شد که تو رو توی این خونه دیدم، سنا.»
لیسان با صدای خندهای برگشت و گفت: «چقدر ساکتید! تهیونگ، چرا به سنا چیزی نمیگی؟ از وقتی نامزد شدیم، کمتر با هم گرم گرفتید.»
تهیونگ لبخند محوی زد و به من نگاه کرد، نگاهی که حالا بوی مالکیت میداد. «حتماً جبران میکنم، لیسان. قول میدم از این به بعد... خیلی بیشتر با سنا وقت بگذرونم.»
آن جمله، با آن لحنِ دوپهلو، مثل پتک توی سرم کوبیده شد. او داشت بازیِ خودش را میکرد و من، در میانهی این شامِ لعنتی، میدانستم که امشب، همهچیز تغییر خواهد کرد. لیسان از هیچچیز خبر نداشت، اما تهیونگ داشت ذرهذره دنیای ما را به سمت پرتگاهی میبرد که هر دوی ما را در خود غرق میکرد.
وقتی شام تمام شد و لیسان برای استراحت به اتاقش رفت، من ماندم و تهیونگ که حالا در نیمهتاریکی سالن ایستاده بود و به من خیره شده بود. سکوتِ شب، سنگینتر از همیشه بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۷ «شامی با طعم دروغ»
ساعت از هشت شب گذشته بود. لیسان زودتر از همیشه به خانه برگشته بود و حالا با اشتیاق مشغول چیدن میز شام بود. من در آشپزخانه کمکش میکردم، در حالی که ذهنم هنوز در راهروهای خالی خانه و زمزمههای ظهر تهیونگ غرق بود.
تهیونگ وارد خانه شد. کتاش را روی مبل انداخت و با لبخندی که به نظر خیلیها «جذاب» میآمد اما برای من «مصنوعی» بود، لیسان را بوسید. لیسان با خوشحالی گفت: «بالاخره برگشتی! سنا هم کل روز رو منتظر بود که شام رو سه نفری بخوریم، مگه نه؟»
نگاه تهیونگ روی من چرخید. چشمانش در نورِ لوستر سالن، تاریکتر و نافذتر از همیشه بود. «حتماً. خیلی خوشحالم که بالاخره فرصت شد.»
پشت میز نشستیم. فضا خفقانآور بود. لیسان مدام از برنامههای آیندهاش برای خانهی جدید میگفت، اما تهیونگ به ندرت جواب میداد. او بیشترِ زمان را صرف خیره شدن به بشقابش یا گاهی، نگاه کردن به من میکرد؛ نگاهی که در میانههای حرفهای لیسان، روی صورتم مینشست و انگار داشت تمامِ دیوارههای دفاعیام را به سخره میگرفت.
در یک لحظه، وقتی لیسان برای آوردن نوشیدنی به آشپزخانه رفت، سکوتِ کشندهای بین ما حاکم شد. تهیونگ دستش را روی میز، بسیار نزدیک به دست من گذاشت. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «امشب، بعد از اینکه بخوابه، میآم.»
دستم را از روی میز برداشتم و زیر میز مشت کردم. «نکن... این دیوونگیه.»
تهیونگ سرش را بالا آورد. نگاهش دیگر سرد نبود، پر از ولع بود. «دیوونگی از وقتی شروع شد که تو رو توی این خونه دیدم، سنا.»
لیسان با صدای خندهای برگشت و گفت: «چقدر ساکتید! تهیونگ، چرا به سنا چیزی نمیگی؟ از وقتی نامزد شدیم، کمتر با هم گرم گرفتید.»
تهیونگ لبخند محوی زد و به من نگاه کرد، نگاهی که حالا بوی مالکیت میداد. «حتماً جبران میکنم، لیسان. قول میدم از این به بعد... خیلی بیشتر با سنا وقت بگذرونم.»
آن جمله، با آن لحنِ دوپهلو، مثل پتک توی سرم کوبیده شد. او داشت بازیِ خودش را میکرد و من، در میانهی این شامِ لعنتی، میدانستم که امشب، همهچیز تغییر خواهد کرد. لیسان از هیچچیز خبر نداشت، اما تهیونگ داشت ذرهذره دنیای ما را به سمت پرتگاهی میبرد که هر دوی ما را در خود غرق میکرد.
وقتی شام تمام شد و لیسان برای استراحت به اتاقش رفت، من ماندم و تهیونگ که حالا در نیمهتاریکی سالن ایستاده بود و به من خیره شده بود. سکوتِ شب، سنگینتر از همیشه بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط