my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 5
ویو ات:
چند ساعت از غرش عجیب یوکی گذشته بود.آخرشم هیچ اتفاقی نیفتاد.یوکی بعد از چند دقیقه کنار شومینه دراز کشید، ولی هنوز هر چند وقت یه بار گوشاش تیز میشد و سرشو سمت پنجره برمیگردوند؛ انگار هنوز چیزی ذهنشو درگیر کرده بود. اما اون جونگ کوک...به جای اینکه یوکی رو جدی بگیره، از همون موقع شروع کرده بود به مسخره کردنش.
جونگکوک تکیه داده بود به کاناپه و با یه پوزخند نصفه گفت:
_گرگت زیادی خیالبافه.
داشتم قابلمه سوپ رو هم میزدم.
= گرگم از خیلی آدما باهوشتره.
_آره... معلومه.
= جدی میگم.
_اگه واقعاً یه خطری بود، تا الان باید پیداش میشد.
قاشق چوبی رو گذاشتم کنار قابلمه و برگشتم سمتش.
= یعنی میگی یوکی اشتباه کرده؟
_دقیقاً.
همون لحظه یوکی سرشو بلند کرد و زل زد به جونگکوک، چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردن.
بعد یوکی با بیحوصلگی سرشو برگردوند؛ انگار از همون لحظه تصمیم گرفته بود این آدم ارزش بحث کردن نداره خندم گرفت.
= دیدی؟
_چی؟
= حتی یوکی هم حوصله تو رو نداره.
_منم حوصله گرگتو ندارم، سنجاب.
چشمام گرد شد.
= باز شروع کردی؟
_چیه؟ خوشت نمیاد؟
= نه.
_پس خوبه.
زبونمو براش درآوردم و دوباره مشغول هم زدن سوپ شدم بوی سوپ مرغ و سبزیجات کل کلبه رو پر کرده بود، هوای بیرون هر لحظه سردتر میشد و شیشهها دوباره بخار گرفته بودن لحظهای نگاهم افتاد به جونگکوک.از وقتی آورده بودمش اینجا، حتی یه بار هم درست و حسابی استراحت نکرده بود همش یا اخم میکرد یا غر میزد...یا ادای آدمای شکستناپذیر رو درمیآورد.انگار قبول کردن اینکه زخمی شده، براش سختترین کار دنیا بود.چند دقیقه بعد کاسه سوپ رو گذاشتم روی میز.
= شام آمادست.
بدون اینکه نگام کنه گفت:
_گرسنه نیستم.
یه ابرو انداختم بالا.
= از کی تا حالا آدمای زخمی با نخوردن خوب میشن؟
_گفتم میل ندارم.
= منم گفتم بلند شو.
_نه.
آه بلندی کشیدم.
=تو دقیقاً شبیه یه بچهای که لجبازی میکنه شدی.
جونگکوک بالاخره نگام کرد.
_بچه؟
= آره.
_فکر میکنی چون جونمو نجات دادی، میتونی هرجور دلت خواست باهام حرف بزنی؟
لبخند زدم.
= نه.
چند قدم رفتم سمتش.
= فکر میکنم چون الان توی خونهی منی، مجبوری حرفمو گوش بدی.
چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد آروم خواست از جاش بلند بشه.یه دستشو روی دستهی کاناپه گذاشت و فشار آورد.همین که بلند شد، درد توی شونهش پیچید اخماش تو هم رفت ولی بازم چیزی نگفت دو قدم برداشت قدم سوم...تعادلش به هم خورد، قبل از اینکه بیفته، بازوشو گرفتم.
= هی!
دستمو پس زد.
_ولم کن.
= باشه، خودت برو.
همین که ولش کردم، دوباره تلوتلو خورد دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم.
= وای خدایا...تو واقعاً لجبازترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.
_من حالم خوبه.
= آره، معلومه پس چرا مثل پنگوئن راه میری؟
اخماش بیشتر تو هم رفت.
_سنجاب...
= منو سنجاب صدا نکن
_یه روز واقعاً اعصابمو خرد میکنی.
= اون روز همین الانه.
بالاخره با هزار بدبختی خودش رو به صندلی رسوند و نشست کاسه سوپ رو جلوش گذاشتم قاشق رو برداشت.نگاهی به دست زخمی خودش انداخت.بعد با دست سالم سعی کرد قاشق رو بالا بیاره قاشق نصف راه بیشتر بالا نرفت از درد صورتش جمع شد اما باز هم حاضر نبود چیزی بگه فقط دوباره تلاش کرد،و دوباره...
و دوباره. من ساکت ایستاده بودم و نگاش میکردم.
یه جایی بین اون همه غرور و لجبازی...
یه آدم خسته دیده میشد.
آدمی که انگار سالها بود اجازه نداده بود کسی ازش مراقبت کنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم یه پارت خدمت شما میخوام به خاطر هویجای جدیدمون یه پارت دیگم بزارم 🎀🧸
امیدوارم حمایت کنید🙃
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 5
ویو ات:
چند ساعت از غرش عجیب یوکی گذشته بود.آخرشم هیچ اتفاقی نیفتاد.یوکی بعد از چند دقیقه کنار شومینه دراز کشید، ولی هنوز هر چند وقت یه بار گوشاش تیز میشد و سرشو سمت پنجره برمیگردوند؛ انگار هنوز چیزی ذهنشو درگیر کرده بود. اما اون جونگ کوک...به جای اینکه یوکی رو جدی بگیره، از همون موقع شروع کرده بود به مسخره کردنش.
جونگکوک تکیه داده بود به کاناپه و با یه پوزخند نصفه گفت:
_گرگت زیادی خیالبافه.
داشتم قابلمه سوپ رو هم میزدم.
= گرگم از خیلی آدما باهوشتره.
_آره... معلومه.
= جدی میگم.
_اگه واقعاً یه خطری بود، تا الان باید پیداش میشد.
قاشق چوبی رو گذاشتم کنار قابلمه و برگشتم سمتش.
= یعنی میگی یوکی اشتباه کرده؟
_دقیقاً.
همون لحظه یوکی سرشو بلند کرد و زل زد به جونگکوک، چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردن.
بعد یوکی با بیحوصلگی سرشو برگردوند؛ انگار از همون لحظه تصمیم گرفته بود این آدم ارزش بحث کردن نداره خندم گرفت.
= دیدی؟
_چی؟
= حتی یوکی هم حوصله تو رو نداره.
_منم حوصله گرگتو ندارم، سنجاب.
چشمام گرد شد.
= باز شروع کردی؟
_چیه؟ خوشت نمیاد؟
= نه.
_پس خوبه.
زبونمو براش درآوردم و دوباره مشغول هم زدن سوپ شدم بوی سوپ مرغ و سبزیجات کل کلبه رو پر کرده بود، هوای بیرون هر لحظه سردتر میشد و شیشهها دوباره بخار گرفته بودن لحظهای نگاهم افتاد به جونگکوک.از وقتی آورده بودمش اینجا، حتی یه بار هم درست و حسابی استراحت نکرده بود همش یا اخم میکرد یا غر میزد...یا ادای آدمای شکستناپذیر رو درمیآورد.انگار قبول کردن اینکه زخمی شده، براش سختترین کار دنیا بود.چند دقیقه بعد کاسه سوپ رو گذاشتم روی میز.
= شام آمادست.
بدون اینکه نگام کنه گفت:
_گرسنه نیستم.
یه ابرو انداختم بالا.
= از کی تا حالا آدمای زخمی با نخوردن خوب میشن؟
_گفتم میل ندارم.
= منم گفتم بلند شو.
_نه.
آه بلندی کشیدم.
=تو دقیقاً شبیه یه بچهای که لجبازی میکنه شدی.
جونگکوک بالاخره نگام کرد.
_بچه؟
= آره.
_فکر میکنی چون جونمو نجات دادی، میتونی هرجور دلت خواست باهام حرف بزنی؟
لبخند زدم.
= نه.
چند قدم رفتم سمتش.
= فکر میکنم چون الان توی خونهی منی، مجبوری حرفمو گوش بدی.
چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد آروم خواست از جاش بلند بشه.یه دستشو روی دستهی کاناپه گذاشت و فشار آورد.همین که بلند شد، درد توی شونهش پیچید اخماش تو هم رفت ولی بازم چیزی نگفت دو قدم برداشت قدم سوم...تعادلش به هم خورد، قبل از اینکه بیفته، بازوشو گرفتم.
= هی!
دستمو پس زد.
_ولم کن.
= باشه، خودت برو.
همین که ولش کردم، دوباره تلوتلو خورد دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم.
= وای خدایا...تو واقعاً لجبازترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.
_من حالم خوبه.
= آره، معلومه پس چرا مثل پنگوئن راه میری؟
اخماش بیشتر تو هم رفت.
_سنجاب...
= منو سنجاب صدا نکن
_یه روز واقعاً اعصابمو خرد میکنی.
= اون روز همین الانه.
بالاخره با هزار بدبختی خودش رو به صندلی رسوند و نشست کاسه سوپ رو جلوش گذاشتم قاشق رو برداشت.نگاهی به دست زخمی خودش انداخت.بعد با دست سالم سعی کرد قاشق رو بالا بیاره قاشق نصف راه بیشتر بالا نرفت از درد صورتش جمع شد اما باز هم حاضر نبود چیزی بگه فقط دوباره تلاش کرد،و دوباره...
و دوباره. من ساکت ایستاده بودم و نگاش میکردم.
یه جایی بین اون همه غرور و لجبازی...
یه آدم خسته دیده میشد.
آدمی که انگار سالها بود اجازه نداده بود کسی ازش مراقبت کنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم یه پارت خدمت شما میخوام به خاطر هویجای جدیدمون یه پارت دیگم بزارم 🎀🧸
امیدوارم حمایت کنید🙃
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۳.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط