A Shadow Named You

A Shadow Named You
سایه‌ای به نام تو
P.5
(روایت از زبان ا.ت)

چند ساعت قبل‌تر بود…

من هنوز تو اتاق خودم نشسته بودم. همون‌جایی که پدرم حرف‌هاش رو زده بود و رفته بود. در رو نبسته بودم. فقط نشسته بودم لبه‌ی تخت و به یه نقطه خیره شده بودم.

هنوز باورم نمی‌شد.

تا اینکه صدای در خونه‌مون اومد. محکم و کوتاه.

قلبم یهو ریخت پایین.

بلند شدم. پام کمی لرزید، ولی خودم رو کشیدم تا در اتاق. وقتی رسیدم تو هال، پدرم داشت در اصلی رو باز می‌کرد.

جونگ‌کوک بود.

همون‌طور که بعداً دیدمش. کت مشکی، موهای خیس، نگاه سرد. بارون از روش می‌چکید، ولی انگار براش هیچی نبود.

پدرم هیچی نگفت. فقط کنار رفت.

جونگ‌کوک اومد تو. چشماش مستقیم افتاد به من. چند ثانیه نگاهم کرد. هیچ احساسی تو صورتش نبود.

بعد فقط یه جمله گفت:

- وقتشه.

من چیزی نگفتم. گلوم کامل بسته بود.

پدرم اومد طرفم. خواست چیزی بگه، ولی من سرمو تکون دادم که نگه. نمی‌تونستم حرفاش رو بشنوم. نه اون لحظه.

رفتم تو اتاقم. در رو بستم. پشتم رو به در دادم و چند ثانیه چشممو بستم.

بعد کیف کوچیکم رو برداشتم. حتی درست نگاه نکردم داخلش چی هست. فقط چند تا چیز ضروری رو سریع ریختم توش. دستام می‌لرزید.

وقتی برگشتم تو هال، جونگ‌کوک هنوز همون‌جا ایستاده بود. پدرم گوشه‌ی دیوار بود و سرش پایین.

من نگاه پدرم رو ندیدم. نمی‌تونستم.

رفتم سمت در.

همین که پا از خونه‌مون بیرون گذاشتم، یهو گریه ترکید. نه با صدای بلند. فقط اشک اومد و دیگه وایستاد. بارون صورت‌مو خیس کرده بود، ولی اشک‌ها جدا بودن. داغ‌تر.

سوار که شدم، در ماشین بسته شد. من صورت‌مو برگردوندم سمت پنجره و دیگه نگاش نکردم. نه به پدرم، نه به خونه.

ماشین راه افتاد.

من فقط گریه می‌کردم. بی‌صدا. شانه‌هام تکون می‌خورد، ولی سعی می‌کردم صدایی ازم درنیاد.

اون لحظه فقط یه چیز تو سرم بود:

دیگه برگشتی نیست..........
ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۱)

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دوم p.19 (روایت از زبان ا.ت...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

پارت آخر «حسود کوچولوی جذابم» 🍓🎀🌒ویو لناماشین رو جلوی خونه پ...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط