کے قرار است بیایے و شکارم بشوے

کے قرار است بیایے و شکارم بشوے
رنگ باران بزنے بوے بهارم بشوے

بنشینے و دمے باز رضایم بکنے
طاقت و عشق و همه صبر و قرارم بشوے

مست ِمستم کنے و باز شرابم بدهے
دل و دین باخته ِاین دل زارم بشوے

موے خود شانه کنے،عشوه کنے،ناز کنے
قهر با این دل زارم کنے و باز نگارم بشوے

شور در عالم و آفاق بیندازے و شر
در همه کوے و همه شهر و دیارم بشوے

بدرخشے به سرایم،بشوے خورشیدم
روشنے بخش بر این دیده تارم بشوے

هر چه دارم به فدایت،دل و دین باخته ام
کی قرار است بیایے و همه دار و ندارم بشوے
دیدگاه ها (۳)

آن لحظه که بین من و تو فاصله افتادانگار زمین از نفس و هلهله ...

به حرمت نگاه تو زدم کنار پرده رابه عشق روی ماه تو زدم کنار پ...

کاش میدانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافتهآنوقت به او میگ...

چشم شهلایت بنازم دلبریها می کنیتا تو می خندی خودت را در دلم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط