دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست

دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست

و شروع کرد به شمردن: یک…دو… سه …چهار…

دخترک رفت پنهان شود

آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی می کند

برّه شد و با گرگ رفت

پسرک قصه هنوز می شمارد
دیدگاه ها (۱)

ســکـوتـــــم رو دوسـتـــــ دارم ،چـــــون در آن گـلـه ای نـ...

کسی که واقعا عاشق شماست باید…اندوه پنهان شده در لبخندت …عشق ...

خــوب ِ مــن همین جا درون شعرهایم بمانتا وسوسه یِ دوستت دارم...

اینم عکس یک سالگي فاطمه (آذردخت) عزززیییییززززم

رمان تهیونگ

فیک نامجون پارت ۲۷ میکاپ آرتیست

چشمان او

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط