𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART³⁶
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(تهیونگ÷)
–نایون...نمیدونم تو از لارا چی دیدی...و من زیاد از احساسات زنا سر در نمیارم اما طبق احساساتی که از تو دیدم... لارا عاشقم نیست...یا داره وانمود میکنه عاشق منه یا احساسش رو با عشق اشتباه گرفته
+و یا شایدم نقشه ای داره...به هر حال فکر کنم امشب آخرین شبیه که واقعا میتونیم باهم باشیم...با چیزایی که داره اتفاق میوفته به زودی لو میریم...از همون شروع میدونستم رابطمون اشتباهه
–اشتباه نیست فقط...ما درک اشتباهی ازش داریم...نایون همونطور که قبلا هم گفتم هر طوری بشه باهات میمونم!و اگر قرار شد از هم جدا بشیم قلب و افکارم متعلق به تو میمونه و هرکاری میکنم تا دوباره باهم باشیم...پس هیچوقت من رو فراموش نکن
+نمیتونم فراموشت کنم
–منم...
جونگکوک پیشونیش رو به پیشونی نایون تکیه داد و فقط به چشمای هم خیره شدن...
–اگر همه چیز فردا تموم شد دوباره فردا شروعش میکنیم
نایون خنده ای پر از غم کرد
+شروع دوبارش از فردا کار آسونی نیست
–شاید نباشه اما من تمام تلاشم رو میکنم و حتی اگر فردا نشد،پس فردا تلاش میکنم و باز هم اگر نشد دوباره و دوباره تلاش میکنم تا بدستت بیارم
+پس منم تلاش میکنم تا تو تنها خسته نشی...
جونگکوک لبخند زد...لحظه عاشقانه بود که با صدای در زدن قطع شد...سریع از هم فاصله گرفتن...مینا اومد داخل
×بچه ها...باید فرار کنید...
+منظورت چیه؟
×جونگکوک...یه فرد ناشناس یه پاکت پر از عکس داد به پدرت و اون عکسا...عکسای...
–عکسای من و نایون بودن...
×و داره دنبالت میگرده...لارا زهرش رو ریخته...تا فرصت هست برید خونه و وسایلتون رو جمع کنید تا فرار کنید...تهیونگ توی ماشینه!از در پشتی فرار کنید...
جونگکوک دست نایون رو گرفت و با هم از تالار با سرعت خارج شدن و مینا هم پشت سرشون میومد... بلاخره به ماشین تهیونگ رسیدن و سوار شدن
÷پسر به معنای واقعی فاجعه درست کردی
–ما فاجعه درست نکردیم سرنوشت درستش کرد
تهیونگ سرش رو به معنای ناامیدی تکون داد و با سرعت خواست از پارکینگ تالار خارج بشه اما نگهبان ها در رو بسته بودن
+توی نقشه تالار یه در خروجی اضطراری پارکینگ بود...
÷میتونی هدایتمون کنی؟
+آره
تهیونگ طبق مسیری که نایون میگفت رفت و بلاخره از تالار خارج شدن...تهیونگ اونا رو برد به عمارت و پیادشون کرد و اون دو سریع به داخل خونه رفتن تا وسایلشون رو جمع کنن و با یکی از ماشین های جونگکوک فرار کنن...لحظه ای که توی خونه دنبال وسایل اضطراریشون بودن پر از استرس بود و زمانی که همه چیز رو جمع کردن و آماده رفتن و هنوز هیچکس نرسیده بود... وقتی جونگکوک دست نایون رو گرفت تا ببرتش نایون مکث کرد...
–داری چیکار میکنی بیا بریم!
+جونگکوک...من دوستت دارم...همیشه دوستت داشتم و برام خیلی مهمی اما نمیتونیم که تا همیشه فرار کنیم...بلاخره پیدامون میکنن...تو داری آیندت رو خراب میکنی!
–نایون اگر پیدامون کردن دوباره به فرار ادامه میدیم و آینده من در صورتی خراب میشه که تو نباشی...
جونگکوک اشکی که داشت سرازیر میشد رو پاک کرد...
+اما جونگکوک من نمیخوام اینطوری باهم باشیم...میخوام مادرم برام آرزوی خوشبختی کنه و پدرت از ازدواجمون راضی باشه...بیا تلاش کنیم تا راضیشون کنیم... مهم نیست چقدر طول بکشه!
–اما نایون خودت میدونی که هیچوقت راضی نمیشن...
+اما خودت گفتی برای باهم بودنمون میجنگی...پس بیا انجامش بدیم...من نمیتونم فرار کنم...
جونگکوک به نایون نگاه کرد...الان از نایون عصبانی نبود چون حق با نایون بود جونگکوک هم نمیخواست بدون رضایت پدرش با نایون باشه اما میدونست اگر الان باهم فرار نکنن ممکنه هیچوقت نتونن دوباره باهم باشن ولی اگر بجنگن شاید بشه...جونگکوک دست نایون رو رها کرد و بهش خیره شد...کمی مکث و بعد سر تکون داد...تصمیمشون رو گرفته بودن...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر ✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART³⁶
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(تهیونگ÷)
–نایون...نمیدونم تو از لارا چی دیدی...و من زیاد از احساسات زنا سر در نمیارم اما طبق احساساتی که از تو دیدم... لارا عاشقم نیست...یا داره وانمود میکنه عاشق منه یا احساسش رو با عشق اشتباه گرفته
+و یا شایدم نقشه ای داره...به هر حال فکر کنم امشب آخرین شبیه که واقعا میتونیم باهم باشیم...با چیزایی که داره اتفاق میوفته به زودی لو میریم...از همون شروع میدونستم رابطمون اشتباهه
–اشتباه نیست فقط...ما درک اشتباهی ازش داریم...نایون همونطور که قبلا هم گفتم هر طوری بشه باهات میمونم!و اگر قرار شد از هم جدا بشیم قلب و افکارم متعلق به تو میمونه و هرکاری میکنم تا دوباره باهم باشیم...پس هیچوقت من رو فراموش نکن
+نمیتونم فراموشت کنم
–منم...
جونگکوک پیشونیش رو به پیشونی نایون تکیه داد و فقط به چشمای هم خیره شدن...
–اگر همه چیز فردا تموم شد دوباره فردا شروعش میکنیم
نایون خنده ای پر از غم کرد
+شروع دوبارش از فردا کار آسونی نیست
–شاید نباشه اما من تمام تلاشم رو میکنم و حتی اگر فردا نشد،پس فردا تلاش میکنم و باز هم اگر نشد دوباره و دوباره تلاش میکنم تا بدستت بیارم
+پس منم تلاش میکنم تا تو تنها خسته نشی...
جونگکوک لبخند زد...لحظه عاشقانه بود که با صدای در زدن قطع شد...سریع از هم فاصله گرفتن...مینا اومد داخل
×بچه ها...باید فرار کنید...
+منظورت چیه؟
×جونگکوک...یه فرد ناشناس یه پاکت پر از عکس داد به پدرت و اون عکسا...عکسای...
–عکسای من و نایون بودن...
×و داره دنبالت میگرده...لارا زهرش رو ریخته...تا فرصت هست برید خونه و وسایلتون رو جمع کنید تا فرار کنید...تهیونگ توی ماشینه!از در پشتی فرار کنید...
جونگکوک دست نایون رو گرفت و با هم از تالار با سرعت خارج شدن و مینا هم پشت سرشون میومد... بلاخره به ماشین تهیونگ رسیدن و سوار شدن
÷پسر به معنای واقعی فاجعه درست کردی
–ما فاجعه درست نکردیم سرنوشت درستش کرد
تهیونگ سرش رو به معنای ناامیدی تکون داد و با سرعت خواست از پارکینگ تالار خارج بشه اما نگهبان ها در رو بسته بودن
+توی نقشه تالار یه در خروجی اضطراری پارکینگ بود...
÷میتونی هدایتمون کنی؟
+آره
تهیونگ طبق مسیری که نایون میگفت رفت و بلاخره از تالار خارج شدن...تهیونگ اونا رو برد به عمارت و پیادشون کرد و اون دو سریع به داخل خونه رفتن تا وسایلشون رو جمع کنن و با یکی از ماشین های جونگکوک فرار کنن...لحظه ای که توی خونه دنبال وسایل اضطراریشون بودن پر از استرس بود و زمانی که همه چیز رو جمع کردن و آماده رفتن و هنوز هیچکس نرسیده بود... وقتی جونگکوک دست نایون رو گرفت تا ببرتش نایون مکث کرد...
–داری چیکار میکنی بیا بریم!
+جونگکوک...من دوستت دارم...همیشه دوستت داشتم و برام خیلی مهمی اما نمیتونیم که تا همیشه فرار کنیم...بلاخره پیدامون میکنن...تو داری آیندت رو خراب میکنی!
–نایون اگر پیدامون کردن دوباره به فرار ادامه میدیم و آینده من در صورتی خراب میشه که تو نباشی...
جونگکوک اشکی که داشت سرازیر میشد رو پاک کرد...
+اما جونگکوک من نمیخوام اینطوری باهم باشیم...میخوام مادرم برام آرزوی خوشبختی کنه و پدرت از ازدواجمون راضی باشه...بیا تلاش کنیم تا راضیشون کنیم... مهم نیست چقدر طول بکشه!
–اما نایون خودت میدونی که هیچوقت راضی نمیشن...
+اما خودت گفتی برای باهم بودنمون میجنگی...پس بیا انجامش بدیم...من نمیتونم فرار کنم...
جونگکوک به نایون نگاه کرد...الان از نایون عصبانی نبود چون حق با نایون بود جونگکوک هم نمیخواست بدون رضایت پدرش با نایون باشه اما میدونست اگر الان باهم فرار نکنن ممکنه هیچوقت نتونن دوباره باهم باشن ولی اگر بجنگن شاید بشه...جونگکوک دست نایون رو رها کرد و بهش خیره شد...کمی مکث و بعد سر تکون داد...تصمیمشون رو گرفته بودن...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر ✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۶۴۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط