قسمت پنجم😐

قسمت پنجم😐

دیانا: از کنار اوستاد فاطیما کم کم گذشتم و به راهم ادامه دادم زیر لب گفتم کشتن...کشتن...نه اونا دوستامن.. سرمو خاروندمو گفتم نه.. نه رییس گفت رحم نداشته باش اینقدر تو فکر بودم که به دختره تغریبا قد بلندی خوردم نگاهی بش انداختم اخمی کرد و گفت:,حواست کجاااست؟کفشمو کثیف کردی😫 نگاهی به سر و وضعش انداختم و زیر لب گفتم عاااا از این بچه سوسولاست از کنارش با عجله رد شدم و گفتم:ملت ناسالمن 😐 والان تازه یادم افتاده بود که تو ویسگون به سر میبرم 😐 نگاهم و به ویسگون دوختم وای اینجا واقعا فوق العاده بود یه کاخ تغریبا بزرگ و حیاط خیلی خیلی خفن و اتاقکای کوچیک توی حیاط 😆 به گوشه ای از حیاط نگاهی کردم دیدم بیشتر بچه ها اونجا وایسادن😐 پسری دراز و خمیده و لاغرخمیازع ای کشید و دستاشو بهم زد گفت لطفا ساکت باشید ‌😐 اسمای هم اتاقیاتونو میخونم توجه کنید 😐
زیر لب گفتم آره آره خودشه میوسا میوسا اون باید هم اتاقیم بشه😫
شروع به خوندن کرد
جودی و موشی
وقتی اسماشونو خوند نگاهی بشون انداختمو گفتم :ج..جودی تو هم اینجایی یعنی تو هم باید میکشتم این غیر ممکن بود
ادامه داد..
عارفه و بهاره
با شنیدن اسمه عارفه سره جام میخکوب شدم و باز هم زیر لب گفتم نه من از پس این کار بر نمیام اینا دوستامن حرف اوستاد فاطیما تو گوشم پیچید که می‌گفت:هیچ وقت رحم نداشته باش
دستامو مشت کردمو گفتم من میتونم
و باز هم ادامه داد
دیانا و آدریانا
دیانا: واااااااااااااای نع بدبختیام از همین الان شروع شد😐
آدریانا عینکشو جا به جا کردو گفت:یعنی باید با این موجود عجیب الخلقه هم اتاق باشم؟😐 اوه نه غیر ممکنه😫
ادامه دارد 😐
همانا کسانی که کامنت نذاشتن به عذاب وجدان دردناکی مبطلا میشوند 😐
دیدگاه ها (۶۸)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_1 ویو میرا تقریبا 4 ساعت ...

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_89+پایه باش یکم!اگر از سلن ا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁹....

آخرین دعا 37

سقوط درخشان یک دیوانهپارا ۱۹ *مروادید*چند ساعت بعد .داداشی ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط