🧁 پارت شانزدهم | وقتی دلتنگی، اسم پیدا میکند
🧁 پارت شانزدهم | وقتی دلتنگی، اسم پیدا میکند
چند روز از سفرشان به روستا گذشته بود.
لیانا دوباره مثل همیشه در قنادی مشغول کار بود، اما یک چیز فرق کرده بود...
هر چند دقیقه یکبار، بیاختیار به درِ قنادی نگاه میکرد.
انگار منتظر بود کسی وارد شود.
مینا که این رفتار را دیده بود، با خنده گفت:
ـ داری منتظر کسی میمونی؟
لیانا بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ نه...
ـ مطمئنی؟ چون از صبح تا حالا حداقل بیست بار به در نگاه کردی!
لیانا با خجالت خندید.
ـ شاید... فقط دلم میخواست ببینمش.
مینا با ذوق دست زد.
ـ بالاخره اعتراف کردی!
لیانا بالش کوچکی را به سمتش پرت کرد و هر دو زدند زیر خنده.
---
از آن طرف، جنگکوک هم در دفتر مؤسسه نشسته بود، اما تمرکزش روی پروندهها نبود.
تهیونگ که روبهرویش نشسته بود، لبخندی زد و گفت:
ـ از صبح یه صفحه رو ده بار خوندی!
جنگکوک آهی کشید.
ـ واقعاً؟
ـ آره... ذهنت جای دیگهست.
جنگکوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ تهیونگ... فکر کنم عاشق شدم.
تهیونگ لبخند بزرگی زد.
ـ «فکر کنم» نه... مطمئنم عاشق شدی!
هر دو خندیدند.
---
همان عصر، جنگکوک تصمیم گرفت سری به قنادی بزند.
وقتی وارد شد، لیانا مشغول تزئین یک کیک عروسی بود.
با شنیدن صدای زنگ در، سرش را بلند کرد.
همین که چشمش به جنگکوک افتاد، لبخندی روی صورتش نشست؛ لبخندی که خودش هم متوجه آمدنش نشده بود.
ـ سلام...
جنگکوک هم با همان لبخند همیشگی جواب داد:
ـ سلام، لیانا.
برای اولین بار، هر دو اسم همدیگر را بدون هیچ لقبی صدا زدند.
این موضوع آنقدر طبیعی بود که هیچکدام متوجهش نشدند.
---
لیانا دو فنجان قهوه آماده کرد و هر دو کنار پنجره نشستند.
جنگکوک نگاهی به خیابان انداخت و گفت:
ـ میدونی... چند روزه حس میکنم یه چیزی کم شده بود.
لیانا با کنجکاوی پرسید:
ـ چی؟
جنگکوک لبخند زد.
ـ اینکه چند روز ندیدمت.
لیانا سرش را پایین انداخت تا گونههای سرخش دیده نشود.
آرام گفت:
ـ راستش... منم همین حس رو داشتم.
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
اما این بار، سکوتشان خجالتآور نبود...
بلکه پر از حرفهایی بود که هنوز زمان گفتنشان نرسیده بود.
---
هنگام خداحافظی، جنگکوک به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت، اما دوباره برگشت.
ـ لیانا...
ـ بله؟
ـ جمعه شب... اگه وقت داشتی، دوست دارم با هم بریم یه جشن خیریه که برای حامیهای مؤسسه برگزار میشه.
لیانا بدون حتی یک لحظه فکر کردن، لبخند زد.
ـ با کمال میل.
جنگکوک هم لبخند زد.
ـ پس جمعه میبینمت.
او از قنادی بیرون رفت.
لیانا از پشت شیشه رفتنش را تماشا کرد.
بعد دستش را روی قلبش گذاشت و آرام زیر لب گفت:
ـ فکر کنم... منم عاشقت شدم، جنگکوک...
و برای اولین بار...
قلب هر دویشان، بدون اینکه اعترافی شنیده باشد، جوابش را پیدا کرده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
چند روز از سفرشان به روستا گذشته بود.
لیانا دوباره مثل همیشه در قنادی مشغول کار بود، اما یک چیز فرق کرده بود...
هر چند دقیقه یکبار، بیاختیار به درِ قنادی نگاه میکرد.
انگار منتظر بود کسی وارد شود.
مینا که این رفتار را دیده بود، با خنده گفت:
ـ داری منتظر کسی میمونی؟
لیانا بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ نه...
ـ مطمئنی؟ چون از صبح تا حالا حداقل بیست بار به در نگاه کردی!
لیانا با خجالت خندید.
ـ شاید... فقط دلم میخواست ببینمش.
مینا با ذوق دست زد.
ـ بالاخره اعتراف کردی!
لیانا بالش کوچکی را به سمتش پرت کرد و هر دو زدند زیر خنده.
---
از آن طرف، جنگکوک هم در دفتر مؤسسه نشسته بود، اما تمرکزش روی پروندهها نبود.
تهیونگ که روبهرویش نشسته بود، لبخندی زد و گفت:
ـ از صبح یه صفحه رو ده بار خوندی!
جنگکوک آهی کشید.
ـ واقعاً؟
ـ آره... ذهنت جای دیگهست.
جنگکوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ تهیونگ... فکر کنم عاشق شدم.
تهیونگ لبخند بزرگی زد.
ـ «فکر کنم» نه... مطمئنم عاشق شدی!
هر دو خندیدند.
---
همان عصر، جنگکوک تصمیم گرفت سری به قنادی بزند.
وقتی وارد شد، لیانا مشغول تزئین یک کیک عروسی بود.
با شنیدن صدای زنگ در، سرش را بلند کرد.
همین که چشمش به جنگکوک افتاد، لبخندی روی صورتش نشست؛ لبخندی که خودش هم متوجه آمدنش نشده بود.
ـ سلام...
جنگکوک هم با همان لبخند همیشگی جواب داد:
ـ سلام، لیانا.
برای اولین بار، هر دو اسم همدیگر را بدون هیچ لقبی صدا زدند.
این موضوع آنقدر طبیعی بود که هیچکدام متوجهش نشدند.
---
لیانا دو فنجان قهوه آماده کرد و هر دو کنار پنجره نشستند.
جنگکوک نگاهی به خیابان انداخت و گفت:
ـ میدونی... چند روزه حس میکنم یه چیزی کم شده بود.
لیانا با کنجکاوی پرسید:
ـ چی؟
جنگکوک لبخند زد.
ـ اینکه چند روز ندیدمت.
لیانا سرش را پایین انداخت تا گونههای سرخش دیده نشود.
آرام گفت:
ـ راستش... منم همین حس رو داشتم.
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
اما این بار، سکوتشان خجالتآور نبود...
بلکه پر از حرفهایی بود که هنوز زمان گفتنشان نرسیده بود.
---
هنگام خداحافظی، جنگکوک به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت، اما دوباره برگشت.
ـ لیانا...
ـ بله؟
ـ جمعه شب... اگه وقت داشتی، دوست دارم با هم بریم یه جشن خیریه که برای حامیهای مؤسسه برگزار میشه.
لیانا بدون حتی یک لحظه فکر کردن، لبخند زد.
ـ با کمال میل.
جنگکوک هم لبخند زد.
ـ پس جمعه میبینمت.
او از قنادی بیرون رفت.
لیانا از پشت شیشه رفتنش را تماشا کرد.
بعد دستش را روی قلبش گذاشت و آرام زیر لب گفت:
ـ فکر کنم... منم عاشقت شدم، جنگکوک...
و برای اولین بار...
قلب هر دویشان، بدون اینکه اعترافی شنیده باشد، جوابش را پیدا کرده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
- ۱.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط