LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۳۴
-(از پله ها پایین رفت)
حرص منو درمیاره همش-
" عه ات-
-(سرش را برگرداند و به مونا خیره شد)
" (به ات نزدیک شد و به گردنش نگاه کرد که بالاخره جز یک چسب زخم ، چیز دیگری روی ان نبود)
چطوری تو؟...بهتری؟
-(لبخندی زد)
اره خوبم. خودت چطوری
" من نه خوبم دختر!
-خوبه؛ عااا راستی!...رفتین بازار؟
" نه اون روز دیگه تو حالت بد شد نشد بریم-
-من واقعا متاسفم-
" نه فدای سرت دختر؛ اتفاقا ما ام چون تو نیومدی زیاد حس رفتن نداشتیم.
-من که میام هروقت برین-
"(به ات خیره ماند)
ولی...جونگ کوک-
- اون از این حرفا زیاد میزنه. جدی نگیر
"(لبخندی زد)
واییی خداروشکر!...خیلی خوب میشه بریم!
-اره خیل-(نگاهش به بالای پله ها افتاد؛ جیمین که دوباره با چنتا کاغذ وارد اتاق یونا شد)
-ی خوب میشه
(نگاهش را به مونا داد)
من برم یچیزی اتاقم جا گزاشتم الان زودی میام پایین، خوب؟
" باشه پس منم میرم پایین...فعلا
-فعلا-
(بار دیگر نگاهی به بالای پله ها انداخت و بعد از رفتن مونا، سریع به بالای پله ها دوید و بدون هیچ در زدنی در را باز کرد)
واسه چی اذیتش میکُن-...
(با صحنه ای که روبه رویش میدید، چشمانش گشاد شد)
÷(لب*هایش را از لب*های یونا جدا کرد و از او با ریلکسی تمام جدا شد)
-(به ارامی دستگیره ی در را ول کرد و یک قدم عقب رفتُ به یونا خیره شد)
×(پوفی کشید اما لبخندی به ات زد که ات تا حالا ندیده بود؛ دستانش را از دور گردن جیمین جدا کرد)
اومدی؟
-چ-چیکار-
(احساس کرد درد گردنش دوباره به تمام بدنش زد؛ دستش را روی گردنش گذاشت)
÷همیشه تو مکانُ لحظه ی اشتباهی اومدی *خنده*
×*خنده* ای بابا عزیزم اینطوری نگو!...
(به ات خیره شد و لبخند چندشی زد)
دوست جون جونیم ناراحت میشه~
-(نگاه متعجب و خیانت دیده ی خودش را بین ان دو یکبار دیگر چرخاند و دوباره به یونا خیره شد)
×(خنده اش میگرفت)
چته- واس چی انقد تعجب کردی؟-
-(دهانش را به ارامی باز کرد و جرئت مقابله با حس زهرماری که در قلبش داشت را، به خودش داد...چشمانش پر شده بودند و بغض گلویش را برای بار هزارم می فشرد؛ دستش را محکم تر روی زخم فشار داد)
دروغه-...
×احمق...(با خنده به جیمین نگاه کرد )
چقد این سادهُ احمقه-
(نگاهش را دوباره به ات داد)
مگه جونگ کوک نگفته بود خودش نیس بجاش ماشین میفرسه دم خونت دنبالت؟خوب چطور ممکنه جونگ کوک همزمان هم تو راه شرکت باشه هم توی فرودگاهی که تو میخواستی فرار کنی؟تصادفی؟*خنده*
خوب معلومه یکی بهش خبر داده تو کجاییُ کجا قراره بری...
-(به یونا خیره مانده بود؛ فاصله ی بین نفس هایش کمترو کمتر میشد و عمیق تر میشدند.)
ک-کاره تو بود-...
× احمقی دیگه...فک میکردم باهوش تر از این حرفا باشی...
(چشمانش میخندیدند)
فکرشو میکردم حداقل به موضوع اینکه چرا هربار چند دیقه بعد از رفتن من ، سرو کله ی جونگ کوک پیدا میشد، شک کرده باشی...یا حداقل همون بارِ همیشگی که اسرار داشتم همیشه اونجا بریم...
÷(سرش را پایین انداختُ جلوی خنده اش را گرفت)
حالا نیفتی یچیزیت شه خونت بی افته دست ما
×(به ات خیره شده بود)
-من به تو اعتما-...(دستانش را مشت کرده بود و میفشارید تا جلوی اشک هایش را بگیرد)
×خوب اشتباه کردی...تو همیشه به اوضاعی که داشتی راضی بودی اما من میخواستم توی یه عمارت زندگی کنمُ عشقُ حال کنم...خوب...واسه این به تو نیاز داشتم...پس جونگ کوک تورو خواستو منو جیمینم بهش کمک کردیم. همین؛ منو مقصر احمق بودنت ندون...
(دست جیمین را گرفت و خواست از اتاق خارج شود)
حالا ام هروقت حالت بهتر شد از "اتاقمون" برو بیرون-
(از اتاق خارج شدند و در را پشت سرشان بستند)
-(به روبه رویش خیره
مانده بود...بغضش ترکید و اشک ها راهشان را بر روی گونه هایش پیدا کردند)
اتاقشون-...
(خنده ی بی دلیل و غمگینی کرد؛ دست لرزانش را به دور گردنش کشیدُ روی زمین افتاد. دیگر صدایش در نمیامد که مثل دفعات قبل زار زار گریه کندُ جیغ بکشد...دستان لرزانش را محکم به زمین کوبید)
خدا لعنتتون کنه-...
(دستش را دوباره به زمین کوبید و در نهایت مشت کرد)
لعنت!-...
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۳۴
-(از پله ها پایین رفت)
حرص منو درمیاره همش-
" عه ات-
-(سرش را برگرداند و به مونا خیره شد)
" (به ات نزدیک شد و به گردنش نگاه کرد که بالاخره جز یک چسب زخم ، چیز دیگری روی ان نبود)
چطوری تو؟...بهتری؟
-(لبخندی زد)
اره خوبم. خودت چطوری
" من نه خوبم دختر!
-خوبه؛ عااا راستی!...رفتین بازار؟
" نه اون روز دیگه تو حالت بد شد نشد بریم-
-من واقعا متاسفم-
" نه فدای سرت دختر؛ اتفاقا ما ام چون تو نیومدی زیاد حس رفتن نداشتیم.
-من که میام هروقت برین-
"(به ات خیره ماند)
ولی...جونگ کوک-
- اون از این حرفا زیاد میزنه. جدی نگیر
"(لبخندی زد)
واییی خداروشکر!...خیلی خوب میشه بریم!
-اره خیل-(نگاهش به بالای پله ها افتاد؛ جیمین که دوباره با چنتا کاغذ وارد اتاق یونا شد)
-ی خوب میشه
(نگاهش را به مونا داد)
من برم یچیزی اتاقم جا گزاشتم الان زودی میام پایین، خوب؟
" باشه پس منم میرم پایین...فعلا
-فعلا-
(بار دیگر نگاهی به بالای پله ها انداخت و بعد از رفتن مونا، سریع به بالای پله ها دوید و بدون هیچ در زدنی در را باز کرد)
واسه چی اذیتش میکُن-...
(با صحنه ای که روبه رویش میدید، چشمانش گشاد شد)
÷(لب*هایش را از لب*های یونا جدا کرد و از او با ریلکسی تمام جدا شد)
-(به ارامی دستگیره ی در را ول کرد و یک قدم عقب رفتُ به یونا خیره شد)
×(پوفی کشید اما لبخندی به ات زد که ات تا حالا ندیده بود؛ دستانش را از دور گردن جیمین جدا کرد)
اومدی؟
-چ-چیکار-
(احساس کرد درد گردنش دوباره به تمام بدنش زد؛ دستش را روی گردنش گذاشت)
÷همیشه تو مکانُ لحظه ی اشتباهی اومدی *خنده*
×*خنده* ای بابا عزیزم اینطوری نگو!...
(به ات خیره شد و لبخند چندشی زد)
دوست جون جونیم ناراحت میشه~
-(نگاه متعجب و خیانت دیده ی خودش را بین ان دو یکبار دیگر چرخاند و دوباره به یونا خیره شد)
×(خنده اش میگرفت)
چته- واس چی انقد تعجب کردی؟-
-(دهانش را به ارامی باز کرد و جرئت مقابله با حس زهرماری که در قلبش داشت را، به خودش داد...چشمانش پر شده بودند و بغض گلویش را برای بار هزارم می فشرد؛ دستش را محکم تر روی زخم فشار داد)
دروغه-...
×احمق...(با خنده به جیمین نگاه کرد )
چقد این سادهُ احمقه-
(نگاهش را دوباره به ات داد)
مگه جونگ کوک نگفته بود خودش نیس بجاش ماشین میفرسه دم خونت دنبالت؟خوب چطور ممکنه جونگ کوک همزمان هم تو راه شرکت باشه هم توی فرودگاهی که تو میخواستی فرار کنی؟تصادفی؟*خنده*
خوب معلومه یکی بهش خبر داده تو کجاییُ کجا قراره بری...
-(به یونا خیره مانده بود؛ فاصله ی بین نفس هایش کمترو کمتر میشد و عمیق تر میشدند.)
ک-کاره تو بود-...
× احمقی دیگه...فک میکردم باهوش تر از این حرفا باشی...
(چشمانش میخندیدند)
فکرشو میکردم حداقل به موضوع اینکه چرا هربار چند دیقه بعد از رفتن من ، سرو کله ی جونگ کوک پیدا میشد، شک کرده باشی...یا حداقل همون بارِ همیشگی که اسرار داشتم همیشه اونجا بریم...
÷(سرش را پایین انداختُ جلوی خنده اش را گرفت)
حالا نیفتی یچیزیت شه خونت بی افته دست ما
×(به ات خیره شده بود)
-من به تو اعتما-...(دستانش را مشت کرده بود و میفشارید تا جلوی اشک هایش را بگیرد)
×خوب اشتباه کردی...تو همیشه به اوضاعی که داشتی راضی بودی اما من میخواستم توی یه عمارت زندگی کنمُ عشقُ حال کنم...خوب...واسه این به تو نیاز داشتم...پس جونگ کوک تورو خواستو منو جیمینم بهش کمک کردیم. همین؛ منو مقصر احمق بودنت ندون...
(دست جیمین را گرفت و خواست از اتاق خارج شود)
حالا ام هروقت حالت بهتر شد از "اتاقمون" برو بیرون-
(از اتاق خارج شدند و در را پشت سرشان بستند)
-(به روبه رویش خیره
مانده بود...بغضش ترکید و اشک ها راهشان را بر روی گونه هایش پیدا کردند)
اتاقشون-...
(خنده ی بی دلیل و غمگینی کرد؛ دست لرزانش را به دور گردنش کشیدُ روی زمین افتاد. دیگر صدایش در نمیامد که مثل دفعات قبل زار زار گریه کندُ جیغ بکشد...دستان لرزانش را محکم به زمین کوبید)
خدا لعنتتون کنه-...
(دستش را دوباره به زمین کوبید و در نهایت مشت کرد)
لعنت!-...
لذت ببرین♡♤
- ۶.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط