پارت ۵

پارت ۵
حس کردم که دازای تو خطره چاقورو برداشتم و منتظر اتفاق شدم و دیدم اکوتاگاوا اومد و چاقورو جلو اوردم و گفتم نزدیک دازای نشو دازای بیدار شد و یواش یواش پهلو شمارو بغل کرد و بلنددتون کرد و شما رو برد تو هوا
شما:اااه ولممم کن تو دیگه کییی
به اکاتاگاوا گفتید اگه خراشی رو دازای بیفته خودتون اونو میکشین بعد اکوتاگاوا گفت
اکوتاگاوا:ایهیم ایهیم(سرفه) دازای بغلت کرده بعدشم چویا منو فرستاده تا تورو ببرم گفتم من بعد دازای شمارو پایین اورد و گفت چیکار کردی
بلد به اکوتاگاوا گفت برو به چویا بگو که من اونو به هیشکی نمیدم بعد اکوتاگاوا رفت
دازای:بانویه من من خیلی دلم واسه لبات تنگ شده لبخند شیطانی😈
شما که فهمیدید دازای میخواد لباتونو بگیره تا اومدید برید تو اتاقتون دازای دستتون رو میگیره میبره اتاق و شمارو رو تخت میندازه بعد داغیو حرارت لباشو میزاره رو لباتون ولی شما ایندفعه هیچی نمیگین دستاتون رو میزارین رو صورتش و دازای میفهمه شما خوشتون میاد شمارو ول نمیکنه تا نفستون بگیره که بعد میگیره😑
دازای رو شما پتو میکشه و این بچه گربه میره بغلتون و شما لبخند رزایت بخش میزنید
دیدگاه ها (۴)

بهار بدون تو

ابلیس

[•] عمارت عشق [•] part: 14با اولین پرتو های نور چشماشو باز ک...

ابلیس

آخرین دعا 15

بچه ها میخوام سوکوکو بنویسم

سناریو اگه خون اشام بودن🧛🏻‍♀️🩸کاراکتر: دازای🥃چویا🩸 آکوتاگاوا...

آینه جادویی

سناریو ارباب پارت 6

پارت چهاردهم🍷🖤✨️✨️زن با خنجر تو دستش به سمت دازای حمله ور می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط