پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم

یکی از لباس‌های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند

در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد . .
دیدگاه ها (۴)

📚حکایت وعده پادشاه‌✍🏻پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نی...

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

Heir of Light and Darknesspart : 3سه روز بعد. تهیونگ با اجبا...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

👑 عروسِ ولیعهدژانر: سلطنتی | فانتزی | رمانتیک | احساسی | پرن...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط