چقدر نوشتم و تو نیامدی

چقدر نوشتم و تو نیامدی
کاش می آمدی و
آینه می شدی و
خورشید رابه تاریکی تنهائیم می تاباندی
می دانم هنوز تنها هستم
ولی خورشید را می فهمم
دوستی را می شناسم
و گلیمم راهم اندازه ی پاهایم بافته ام
اگر آمدی
بر تمام من بتاب و
سایه ها را باور نکن...................
دیدگاه ها (۱)

کاش می دانستی در خودمچقدر تنها مانده ام........................

شباهنگامت ای رویای نورانی بود هر لحظه و همیشه بارانی بخیر ای...

عطش دندانت بر تن سیب نشست نقطه ی پایان بود شهوت خوردن سیب عط...

نباشی تو غزل، سهم من از تنهائی است خاطراتت همه ی ثروتم از رس...

پارت ۸ | برگشتن سایه‌های گذشتهگاهی فکر می‌کنیم وقتی از یه مر...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۷: «راز ...

Art under the shadow of =زیر سایه ی هنرPart:4تهیونگ:"من همه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط