نفسم گرفت ازاین شهر

نفسم گرفت ازاین شهر


نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
...لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید جویباری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی
دیدگاه ها (۳)

♥♥♥♥♥♥

متحرکنخستین باده کاندر جام کردند زچشم مست ساقی وام کردندبعا...

♥♥♥♥

آخر هفته تون بخیر وشادی دوستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط