🏾 یه بنده خدایی تعریف می کرد بچه که بودم، رفتم مسجد، سر

🏾 یه بنده خدایی تعریف می کرد بچه که بودم، رفتم مسجد، سر نمازم با صدای بلند دعا کردم "خدایا یه دوچرخه به من بده" ریش سفید محل شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانشه، خصوصا بخشش گناهاشون، نه دوچرخه دادن. صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و تو مسجد سر نمازم دعا کردم که خدایا منو بابت تمام گناهانم ببخش. ریش سفید شنید و گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست. از آن روز دیگه من راهمو پیدا کردم. الان هم یه گوشه مملکت دارم خدمت می‌کنم، اول اختلاس میکنم و بعد نماز و نذری و توبه....
دیدگاه ها (۱)

[عمارت عشق] part: 2 به سمت اون خانم رفتم. چویا:«خانم دازای س...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_16وقتی دید خبری نیست؛...

رمان آرام باش

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

تک پارتی درخواستی وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد سلام من ات...

فیک شوگا مافیای بیرحم دختر لجباز پارت یازدهم

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

در جست و جوی خاطرات.پارت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط