ابلیس

part 42
چشماشو آروم باز کرد و با شتاب نور مواجه شد و با پلک زدن چشماش به نور اتاق عادت کردن
_ من مردم؟ موفق شدم؟
+ بیدار شدی...بلاخره
دازای به چویا نگاه کرد که اخم کمرنگی رو ابرو هاش نشسته بود
_ چویا!؟‌
به مچ دستاش نگاه کرد که باند پیچی شده بود
_ بازم نتونستم...چرا نمیتونم بمیرم؟ مگه چی میخوام یه مرگ آروم آرزوی بزرگیه که برآورده نمیشه؟
+ شیطان ها حق آرزو ندارن...تو هم حق نداری بمیری
دازای با نگاه غمگینش به چویا خیره شد
+ به چی زل زدی
_ منو بکش...اگه واقعا میخوای بهم کمک کنی منو بکش آزادم کن
+ حرف مفت نزن
دازای رو تخت نشست و به مچ دستاش خیره شد
_ تو نجاتم دادی مگه نه؟
+ خب آره
_ تو واقعا بدجنسی چویا
+ میدونم‌
چشمکی زد که دازای لبخند محوی زد
_ آه لعنتی زندگی ولم نمیکنه هر بار یکی مانع میشه...یه بار رئیس یه بار موری سان و یه بارم اکوتاگاوا...حالام تو
+ دازای تو گفتی من بدجنسم...اره ولی تو یه عوضی خودخواهی که فقط به فکر خودشه
_ اینم یه حقیقته...من به کسی جز خودم فکر نمی‌کنم.
چویا لبش رو گزید و بعد مدت کوتاهی گفت
+ خون زیادی از دست دادی...استراحت کن
از اتاق بیمارستان بیرون رفت و رو صندلی نشست و سرشو بین دستاش گذاشت
+ همه چیو از دست داده...دیگه عاشقم نیست اصلا از اولشم نبوده...عشق از بین نمیره اون ادا می‌کرد...نگاهش خالیه...پوچه لحنش غریبه ست...دازای داری باهام چیکار میکنی حرو&می من فقط یه خدمتکار بودم...ببین به چه روزی افتادم حتی به منم فکر نمیکنه!
اکوتاگاوا سمت چویا رفت و گفت
" امروز دازای ساما مرخص میشن "
+ تو حتی نپرسیدی بهوش اومده یا نه
" رئیس خواستن امروز مرخص شه فردا ماموریت دارن و هر طور شده باید برن "
+ لعنت بهت رئیس...پسرش داشت میمرد اون به فکر کار خودشه؟ هه چه مزخرف
" دازای ساما از اول اینطوری بزرگ شده...براش مهم نیست رئیس بهش اهمیت بده یا نه اون یه ابزار کشنده برای رئیسه که باارزشه همین "
اشک تو چشمای چویا جمع شد و آروم از گوشه چشمش به روی گونه اش غلطید
+ ا...این خیلی بی رحمانه ست...چطور با این دردا...بی محبتی و بی ارزش بودن به عنوان یه انسان میتونست اونطوری بخنده...دازای...او...اون خیلی تنهاست
اشک هاش پشت سر هم سرازیر میشدن که صدای خسته ای به گوش رسید
_ برای من گریه نکن...نمیخوام برام دلسوزی کنی اگه واقعا نگرانم بودی نجاتم نمیدادی برای من ادای آدمای مهربون رو در نیار...حال بهم زنه
همراه با سرم از کنار چویا رد شد و چویا با چشمای خیس بهش زل زد
+ تو چطور میتونی اینو تحمل کنی؟
_ به تو ربطی نداره...سرت تو کار خودت باشه
نگاه بدی به چویا انداخت و چویا جا خورد
+ تو پدرتو دوست نداری؟
دازای از حرکت ایستاد و سرشو پایین انداخت. چرا تاحالا به علاقه اش نسبت به پدرش فکر نکرده بود؟ چرا نمیتونست بکشتش؟ سر اون قرارداد مسخره؟ اونم جزوش بود ولی دازای نمیتونست کسی که بزرگش کرده رو بکشه نمیتونست!
_ مگه بهت...نگفتم سرت تو کار خودت باشه...تو زندگی بقیه فضولی نکن
و دوباره حرکت کرد و کم کم دور شد
اکوتاگاوا بی تفاوت کنار چویا نشست و به چویای گریون نگاه کرد
" راحت باش...میتونی گریه کنی چویا سان "
سرشو تو سینه اکوتاگاوا مخفی کرد و با صدای بلند به حال دازایش گریه کرد
+ ن...نجاتت میدم...از قفس افکارت...از زنجیر...پ...پدرت...نجاتت میدم...قول میدم
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

ابلیس

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶وسوسه عشق🥀اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز م...

بوسه ی اجبار پارت آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط