یاد دارم در غروبی سرد سرد،

یاد دارم در غروبی سرد سرد،
میگذشت از کوچه ما دوره گرد،
داد میزد:کهنه قالی می خرم،
دسته دوم جنس عالی می خرم،
کاسه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری کوزه خالی میخرم،
اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید بغضش شکست،
اول ماه هست و نان در سفره نیست.
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود،
اتفاقا مادرم هم روزه بود،
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
گفت اقا سفره خالی میخرید؟؟؟!
دیدگاه ها (۳)

صـداے قـلبـم مـے پـیچـد در اتـاق ،هــیـچ ڪـس باور نــخــواهـ...

روی دیواربهزیستی نوشته بود:شیرمادر و مهرمادر جایگزینی ندارد،...

قرار است باهم باشیم پس کجایی...؟؟؟!!!

آدم فروشی کیلو چنده؟؟!!!!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط