روان چون چشمه بودمجذبه ات خشکاند و چوبم کرد
روان چون چشمه بودم؛جذبه ات خشکاند و چوبم کرد
بنازم آن نگاهت را که در جا میخ کوبم کرد
شب و روز مرا در برزخت یک لحظه جا دادی
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
دوا؟ جادو ؟ نمیدانم شفا در حرفهایت بود
نمیدانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد
بنازم آن نگاهت را که در جا میخ کوبم کرد
شب و روز مرا در برزخت یک لحظه جا دادی
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
دوا؟ جادو ؟ نمیدانم شفا در حرفهایت بود
نمیدانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد
- ۱۶.۵k
- ۰۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط