چه سکوت شبانه ی زیبایی,

چه سکوت شبانه ی زیبایی,
مرگ را با تمام وسعتش به خاطرم می آورد...
و همچنان بوی نیرنگ و فریب, بوی دوری از عشق,
بوی نفرت ,بوی آدمهای بی عاطفه ,و چه صدای مهیبی است در خاطره ام...
صدای پرواز به قعر آسمان و سقوط نا به هنگام,
و سپس خفتن در دریچه ای از سیاهی که در آن حتی فانوسی که به انتظار مرگ باشد نیست...
و چه خاطر آشفته ای است ,
که حتی برای لحظه ای اندیشیدن به گذشته ....
گذشته ای که حتی نقطه ی روشنی سوسو نمی کند,
من سالهاست که در کنار دریا به خواب رفته ام...
خوابی که بیداری در آن نخواهد بود,
خوابی که حتی رویاهایم را هم دفن می کنم...
دستم به موج نمی رسد وگرنه چنان می نوشیدم ز او,
که تمام وچودم از عشق سیراب شود...
عشقی که فقط زمین خدا می داند,
ولی افسوس سکوت را به فریاد تعقیر داده اند...
فریادی که در آن حرفی از بودن نیست و تمام ناله ها,
ناله ی رفتن به استقبال مرگ است...
مرگی که نقطه ی پایانی ندارد و تو ای خدای عاشقا,
نقطه ی پایان ز کجاست به کجا ختم خواهد شد...
خدایا دست من را از زندگی کوتاه کن,
چنان که دستم به وسعت مرگ نرسد...
و به استقبال بهار نرسم و همچنان ناجوان مردانه در زمین به خواب روم...
دیدگاه ها (۲۳)

دیری است من از اینجا گذشته ام, فاصله ی حضورمان به قدر سلام و...

کوله بارم را خواهم بست, دیگر نمی توانم در شهر تو و با عشق تو...

رفتنت همانند خزانی زود هنگام بود بر بهار دلم, تمام غنچه های ...

هميشه اين گونه بوده است. كسي كه از بودنش هنوز سير نشده اي ز...

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

چند پارتی جونگ کوک

مادرم بعد از آنکه همه ما فرزندانش از خانه رفتیم و هر کدام دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط