طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۳۰
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰ پـــارتـــ هـــدیـــه❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
روز فوتوشوت بزرگ بالاخره رسید.
از صبح زود همه توی استودیو بودن.
نورها تنظیم میشدن، لباسها آماده میشدن و همه دنبال آخرین جزئیات بودن.
من جلوی رگال لباسها ایستاده بودم و برای آخرین بار همهچیز رو چک میکردم.
ـ این یکی آمادهست؟
ـ بله.
ـ کفشها؟
ـ آمادهان.
یه نفس عمیق کشیدم.
این پروژه برای من فقط یه کار نبود...
اولین پروژهی بزرگم در کره بود.
همون لحظه در اتاق باز شد.
تهیونگ وارد شد.
ـ آمادهای؟
برگشتم سمتش.
ـ من؟
ـ آره.
ـ فکر کنم بیشتر از تو استرس دارم.
خندید.
ـ عجیبه.
ـ چی؟
ـ تو همیشه انقدر مطمئنی.
ـ جلوی بقیه آره.
ـ پس جلوی خودت چی؟
چند ثانیه ساکت شدم.
بعد لبخند زدم.
ـ اون یه داستان دیگهست.
تهیونگ به لباسها نگاه کرد.
ـ میدونی...
ـ چیو؟
ـ همه اینجا بهت اعتماد دارن.
ـ از کجا میدونی؟
ـ چون وقتی تو حرف میزنی، همه گوش میدن.
حرفش باعث شد آرومتر بشم.
ـ ممنون.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه همیشه بهم انرژی مثبت میدی.
لبخند زد.
ـ وظیفهی دوستاست.
کلمهی «دوست» یه لحظه توی ذهنم موند.
چون درست بود...
ما از یه همکاری ساده شروع کرده بودیم.
اما حالا...
دیگه فقط همکار نبودیم.
صدای دستیار اومد:
ـ تهیونگ، آمادهاین؟
اون سمت صدا برگشت.
ـ آره.
قبل از اینکه بره، یه لحظه ایستاد.
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ اون کت کرمی که طراحی کردی...
ـ آره؟
لبخند زد.
ـ امروز میپوشمش.
چشمام گرد شد.
ـ واقعاً؟
ـ قول داده بودم، نه؟
وارد اتاق لباس شد.
چند دقیقه بعد بیرون اومد...
و وقتی دیدمش، فهمیدم تمام اون ساعتهای طراحی ارزشش رو داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا عکس همه رو گذاشتم تو اسلایس هاس
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰ پـــارتـــ هـــدیـــه❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
روز فوتوشوت بزرگ بالاخره رسید.
از صبح زود همه توی استودیو بودن.
نورها تنظیم میشدن، لباسها آماده میشدن و همه دنبال آخرین جزئیات بودن.
من جلوی رگال لباسها ایستاده بودم و برای آخرین بار همهچیز رو چک میکردم.
ـ این یکی آمادهست؟
ـ بله.
ـ کفشها؟
ـ آمادهان.
یه نفس عمیق کشیدم.
این پروژه برای من فقط یه کار نبود...
اولین پروژهی بزرگم در کره بود.
همون لحظه در اتاق باز شد.
تهیونگ وارد شد.
ـ آمادهای؟
برگشتم سمتش.
ـ من؟
ـ آره.
ـ فکر کنم بیشتر از تو استرس دارم.
خندید.
ـ عجیبه.
ـ چی؟
ـ تو همیشه انقدر مطمئنی.
ـ جلوی بقیه آره.
ـ پس جلوی خودت چی؟
چند ثانیه ساکت شدم.
بعد لبخند زدم.
ـ اون یه داستان دیگهست.
تهیونگ به لباسها نگاه کرد.
ـ میدونی...
ـ چیو؟
ـ همه اینجا بهت اعتماد دارن.
ـ از کجا میدونی؟
ـ چون وقتی تو حرف میزنی، همه گوش میدن.
حرفش باعث شد آرومتر بشم.
ـ ممنون.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه همیشه بهم انرژی مثبت میدی.
لبخند زد.
ـ وظیفهی دوستاست.
کلمهی «دوست» یه لحظه توی ذهنم موند.
چون درست بود...
ما از یه همکاری ساده شروع کرده بودیم.
اما حالا...
دیگه فقط همکار نبودیم.
صدای دستیار اومد:
ـ تهیونگ، آمادهاین؟
اون سمت صدا برگشت.
ـ آره.
قبل از اینکه بره، یه لحظه ایستاد.
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ اون کت کرمی که طراحی کردی...
ـ آره؟
لبخند زد.
ـ امروز میپوشمش.
چشمام گرد شد.
ـ واقعاً؟
ـ قول داده بودم، نه؟
وارد اتاق لباس شد.
چند دقیقه بعد بیرون اومد...
و وقتی دیدمش، فهمیدم تمام اون ساعتهای طراحی ارزشش رو داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا عکس همه رو گذاشتم تو اسلایس هاس
- ۲۱۵
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط