مافیای من

مافیای من
part: ۳٠.

کوک: جدی میگی *با خوشحالی
ا.ت: اهمم
کوک: شوخی که نمی کنی
ا.ت: نه چرا باید شوخی کنم
کوک: تو واقعا حامله ای باورم نمیشه
ته: چیو باور نمی کنی کار خودته
کوک: خفه شو هیونگ
و اومد سمتم و محکم بغلم کرد
کوک: عاشقتم دختر
ا.ت: منم عاشقتم ولی الان دارم له میشم
کوک: آااا ببخشید خوبی*نگران
ا.ت: خوبم *خنده
کوک: خب حالا که اینطوره و ما قراره پدرو مادر بشیم باید یه چیزی ازت بخوام
ا.ت: چی
کوک از جاش بلند شد جلوم زانو زد و از جیبش یه جعبه در اورد و بازش کرد که یه انگشتر خیلی خوشگل توش بود و
کوک: با من ازدواج میکنی پرنسسم
شوکه شدم و
لیا: وای خدا پشمام
ته: اوووو داداشمون دست به کار شد پس
سه تاشونم داشتن منتظر نگام میکردن که
ا.ت: بله *لبخند
که کوک با خوشحالی بلند شد و انگشترو انداخت انگشتم و یه مک محکم از لبم گرفت و بغلم کرد
که لیا و تهیونگ شروع کردن به دست زدن
ته: مبارکه داداشم هم بچه هم ازدواجت
کوک: مرسی هیونگ ایشالا بچه شمارم میبینیم
که تهیونگ با خنده به لیا نگاه کرد و لیا هم از خجالت قرمز شد همه زدیم زیرخنده
لیا: به چی میخندین یاااااااا
ته: باشه باشه اروم باش
و امشب هم تموم شد
«کوک»
الان یک هفته از اون شب میگذره من ا.ت و دوستش و چون مثل خواهر ا.ت میموند با خانوادم اشناکردم راستش پدرم یکم عجیب میزد ولی اهمیت ندادم خریدای عروسی رو کردیم و امروز روز عروسیه پشت در منتظر ا.ت بودم که صدام زدن رفتم داخل که با دیدنش مهوش شدم که
ا.ت: کوک کوکک
کوک: ها بله
ا.ت: چیشده نکنه زشت شدم
کوک: نه خیلیم خوشگل شدی طوری که نمیتونم چشم ازت بردارم
ا.ت:*خنده و خجالت
کوک: بریم
ا.ت: اهمم
اول من رفتم که یکم بعد ا.ت دست تو دست پدرم اومد چون پدرش چند سال پیش توی تصادف فت کرده بود پدرم همراهیش میکرد که رفتم جلوشون و دست ا.ت رو گرفتم و رفتیم سمت عاقد (نمیدونم درسته یا نه 😁)
که شروع کرد بعد گفتن بله همو بوسیدیم وبعد چند ساعت رقص عروسی تموم شد و رفتیم خونه هامون و اینکه هیونگ یه خونه گرفته و دیگه با لیا اونجا میمونن انقدر خسته بودیم که زود خوابیدیم
«ویو یک هفته بعد»
با ا.ت نشسته بودیم که صدای در اومد ا.ت رفت درو باز کرد منم پشت سرش رفتم که بابا بود
ا.ت: آاا سلام عمو جان
کوک: سلام پدر
ب.کوک: سلام بچه ها
اومد داخل که
ب.کوک: بچه ها من نیومدم بمونم یه حرفایی هست که باید به کوک بگم
کوک: چه حرفایی
ب.کوک: خصوصیه
کوک: آااا باشه بریم داخل
رفتیم نشستیم بالکن ا.ت هم داخل خونه بود
کوک: چی میخواستی بگی پدر
ب.کوک: خب کوک باید اینارو بدونی پس منم باید بهت بگم
کوک: خب
ب.کوک: اول اینکه لیا درواقع خواهر توعه که مادرت با خودش برده بود
کوک: چی 😳
ب.کوک: اره و دوم
کوک: د دوم
ب.کوک: یادته چند سال پیش یه کاراگاه پلیس و با زنش باهم کشتیم و اونو یه تصادف اعلام کردیم
کوک: خ خب
ب.کوک: اون زنو شوهر در واقع پدرو مادر ا.تن
کوک: چ چی یعنی چی *شوکه
که یهو ا.ت با چشای خیس اومد داخل و
ا.ت: ........

ادامه دارد
لایک وکامنت یادتون نره قشنگام😘❤
دیدگاه ها (۵)

مافیای من part: 31. ...

مافیای من part: 32. ...

مافیای منpart : 29 ...

مافیای من part: ۲۸. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط