تنهاییم را با تو قسمت می کنم

تنهاییم را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت
بنشین
غمی نیست حوای من بر من مگیر این خود ستایی را
که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام
تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر
آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی شاید و یا شاید
هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
دیدگاه ها (۴)

چند وقتیست همه دلگیرند از من...دلیل میخواهند...مدرک میخواهند...

گاهی ...دلت"به راه" نیست!!ولی سر به راهی ...خودت را میزنی به...

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکستعهد و پیمانی که روزی با دل...

حسرت همیشگی حرف‌های ما هنوز ناتمام... تا نگاه می‌کنی: وقت رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط