٥٠ سال پيش، هيچي توي دست و بال نداشتي براي ديدن آدمها، ج

٥٠ سال پيش، هيچي توي دست و بال نداشتي براي ديدن آدمها، جز اينكه از خانه بزني بيرون و توي خيابان هاي شلوغ دنبال چهره هاي آشنا بگردي، يا توي قهوه خانه ها و كافه ها و بازارها
مثل روزهاي آخر شهريور ٥٠ سال پيش، خانمي كه خيلي شبيه من بود، توي يك بعدازظهر ابري، خيابان سي متري انزلي را گز مي كرد، با سري چرخيده به سمت شانه راستش، به اميد ديدن چهره اي غريب، ولي آشنا، از پشت پنجره اي كه حالا خيلي وقتست شكسته و اثري از آدمهاش، نيست
ء
پس دفعه ي بعدي كه خواستيد به جان چرخ و دوران و خداي آسمانهايي كه به داد دل عاشق جوانها نمي رسد، غر بزنيد، يادتان باشد كه شما با زدن چند دكمه، همينجايي كه الان هستيم، ميتوانيد تا هفت جد هركسي را كه خواستيد، ببينيد.
دیدگاه ها (۰)

به نظر من این جمله ی دکتر انوشه خیلی خیلی قشنگه«من خودم انتخ...

در دور دست آمدن روزشعر بلند و روشن بیداریتضمینی از ترانه ی ش...

‌از جهان دو بانگ می آید به ضد تا کدامین را تو باشی مستعدآن ی...

اندوه اولين كلمه ات را به ياد داري؟ كه گفته بودي و غمِ تو غم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط