[p 1 ]
[p 1 ]
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
تالار کنفرانس مشترک آژانس کارآگاهی و مافیای بندر، برخلاف همیشه که بوی باروت و تلاقی قدرتها را میداد، پر شده بود از پچپچهای نگران و نگاههای پر از تردید. روی صندلی چرمی بزرگِ انتهای میز، یک پسربچهی کوچک پنج یا شیش ساله نشسته بود. پالتوی سیاه و بزرگش مثل یک کوه تاریک روی شانههای کوچکش سنگینی میکرد و پایینش روی زمین کشیده میشد.
آکوتاگاوا ریوونوسوکه، سگ وحشی مافیا، به خاطر تداخل ناگهانی موهبتش با یک عتیقهی نفرینشده، به این روز افتاده بود.
موری دازای را نگاه میکرد، فوکوزاوا چشمهایش را بسته بود و بقیهی اعضا—از چویا گرفته تا کونیکیدا—با فاصلهای ایمن ایستاده بودند.
«اگه راشومون تو این حالت ناگهانی فعال بشه چی؟»
«هنوز روحش بچهگونهست یا کنترلش رو از دست داده؟»
«تحویل گرفتنش خطرناکه… هیچکس نمیتونه مسئولیتِ کنترلِ خطرِ یه بچهی موهبتدارِ بیثبات رو قبول کنه.»
این حرفها مثل نیشهای زنبور تو هوای سالن میپیچید.
آکوتاگاوا که درون آن جثهی کوچک، با همان ذهن، همان غرور و همان حافظهی کامل ۲۰ سالگیاش حبس شده بود، دندانهایش را روی هم میفشرد. او همهچیز را میفهمید! تمام این ترسها، این نگاههای تحقیرآمیز و پچپچها را میفهمید، اما جثهی کوچکش اجازه نمیداد صدایش به اندازهی کافی رسا یا تهدیدآمیز باشد. غرورش خرد شده بود.
اما درست در اوج این بیرحمی کلامی، زنگ صدایی پر از خشم و درد، سقف سالن را لرزاند:
«بس کنین!!!»
سکوت مطلقی سالن را فرا گرفت.
آتسوشی، در حالی که شانههایش از شدت خشم بالا و پایین میرفت و چشمان بنفش-طلاییاش از اشک و خشم میدرخشید، از میان جمعیت بیرون آمد. تصویر آکوتاگاوای کوچک، تنهاییاش و نگاههای وحشتزدهی اطرافیان، مستقیماً آتسوشی را پرت کرده بود به تاریکترین گوشههای تاریک تاریکخانه پرورشگاه؛ جایی که خودش بچهای بیدفاع بود و همه با ترس و نفرت به او نگاه میکردند.
آتسوشی بدون لحظهای تردید، قدمهای محکم برداشت. جلوی صندلی آکوتاگاوا زانو زد، دستانش را دور بدن کوچک و نحیف آکوتاگاوا حلقه کرد و او را محکم به آغوش کشید. گرمای بدن آتسوشی و عطر آشنایش ناگهان فضای اطراف آکوتاگاوا را پر کرد.
آتسوشی سرش را بالا آورد، نگاهی پر از عتاب به اعضای مافیا و آژانس انداخت و فریاد زد:
«من خودم مسئولیتش رو قبول میکنم! خجالت نمیکشین؟ نمیگین این بچه ناراحت میشه؟! چطور میتونین جلوی چشماش طوری رفتار کنین که انگار یه هیولای اضافیه؟!»
همه خشکشان زده بود.
چویا ابروهایش بالا رفت، دازای لبخند مرموزی زد و کونیکیدا عینکش را روی دماغش جابهجا کرد. آنها فکر میکردند آکوتاگاوا چون تبدیل به بچه شده، فقط در حد یک بچهی شش ساله میفهمد و با بازگشت به حالت اول، حافظهاش پاک خواهد شد. آتسوشی هم دقیقاً همین فکر را میکرد! خاطرش جمع بود که این آکوتاگاوای کوچک و بیدفاع، بعداً هیچچیز از این آغوش، این حرفها و این فداکاری یادش نمیآید…
اما هیچکس از درون آکوتاگاوا خبر نداشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
تالار کنفرانس مشترک آژانس کارآگاهی و مافیای بندر، برخلاف همیشه که بوی باروت و تلاقی قدرتها را میداد، پر شده بود از پچپچهای نگران و نگاههای پر از تردید. روی صندلی چرمی بزرگِ انتهای میز، یک پسربچهی کوچک پنج یا شیش ساله نشسته بود. پالتوی سیاه و بزرگش مثل یک کوه تاریک روی شانههای کوچکش سنگینی میکرد و پایینش روی زمین کشیده میشد.
آکوتاگاوا ریوونوسوکه، سگ وحشی مافیا، به خاطر تداخل ناگهانی موهبتش با یک عتیقهی نفرینشده، به این روز افتاده بود.
موری دازای را نگاه میکرد، فوکوزاوا چشمهایش را بسته بود و بقیهی اعضا—از چویا گرفته تا کونیکیدا—با فاصلهای ایمن ایستاده بودند.
«اگه راشومون تو این حالت ناگهانی فعال بشه چی؟»
«هنوز روحش بچهگونهست یا کنترلش رو از دست داده؟»
«تحویل گرفتنش خطرناکه… هیچکس نمیتونه مسئولیتِ کنترلِ خطرِ یه بچهی موهبتدارِ بیثبات رو قبول کنه.»
این حرفها مثل نیشهای زنبور تو هوای سالن میپیچید.
آکوتاگاوا که درون آن جثهی کوچک، با همان ذهن، همان غرور و همان حافظهی کامل ۲۰ سالگیاش حبس شده بود، دندانهایش را روی هم میفشرد. او همهچیز را میفهمید! تمام این ترسها، این نگاههای تحقیرآمیز و پچپچها را میفهمید، اما جثهی کوچکش اجازه نمیداد صدایش به اندازهی کافی رسا یا تهدیدآمیز باشد. غرورش خرد شده بود.
اما درست در اوج این بیرحمی کلامی، زنگ صدایی پر از خشم و درد، سقف سالن را لرزاند:
«بس کنین!!!»
سکوت مطلقی سالن را فرا گرفت.
آتسوشی، در حالی که شانههایش از شدت خشم بالا و پایین میرفت و چشمان بنفش-طلاییاش از اشک و خشم میدرخشید، از میان جمعیت بیرون آمد. تصویر آکوتاگاوای کوچک، تنهاییاش و نگاههای وحشتزدهی اطرافیان، مستقیماً آتسوشی را پرت کرده بود به تاریکترین گوشههای تاریک تاریکخانه پرورشگاه؛ جایی که خودش بچهای بیدفاع بود و همه با ترس و نفرت به او نگاه میکردند.
آتسوشی بدون لحظهای تردید، قدمهای محکم برداشت. جلوی صندلی آکوتاگاوا زانو زد، دستانش را دور بدن کوچک و نحیف آکوتاگاوا حلقه کرد و او را محکم به آغوش کشید. گرمای بدن آتسوشی و عطر آشنایش ناگهان فضای اطراف آکوتاگاوا را پر کرد.
آتسوشی سرش را بالا آورد، نگاهی پر از عتاب به اعضای مافیا و آژانس انداخت و فریاد زد:
«من خودم مسئولیتش رو قبول میکنم! خجالت نمیکشین؟ نمیگین این بچه ناراحت میشه؟! چطور میتونین جلوی چشماش طوری رفتار کنین که انگار یه هیولای اضافیه؟!»
همه خشکشان زده بود.
چویا ابروهایش بالا رفت، دازای لبخند مرموزی زد و کونیکیدا عینکش را روی دماغش جابهجا کرد. آنها فکر میکردند آکوتاگاوا چون تبدیل به بچه شده، فقط در حد یک بچهی شش ساله میفهمد و با بازگشت به حالت اول، حافظهاش پاک خواهد شد. آتسوشی هم دقیقاً همین فکر را میکرد! خاطرش جمع بود که این آکوتاگاوای کوچک و بیدفاع، بعداً هیچچیز از این آغوش، این حرفها و این فداکاری یادش نمیآید…
اما هیچکس از درون آکوتاگاوا خبر نداشت.
- ۲۵۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط