پارت

پارت ۱۱
«چی گفتی؟!»
صدای رائون ناگهان بالا رفت و دستش ناخودآگاه لرزید. قلبش آنقدر تند می‌زد که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه‌اش بیرون بزند.
یونا آن طرف خط نفس‌نفس می‌زد. صدایش لرزان بود، اما سعی می‌کرد خودش را نگه دارد:
«نمی‌دونم… شاید فقط حسه… ولی… رائون… قسم می‌خورم یکی داره دنبالم میاد.»
رائون سریع گفت:
«الان کجایی؟ لوکیشن بده! همین الان!»
چند ثانیه طول کشید، بعد پیام لوکیشن روی گوشی‌اش ظاهر شد.
رائون حتی فرصت فکر کردن هم نداشت.
«دارم میام! تکون نخور!»
تماس قطع شد.
تهیونگ که تمام این مدت با دقت به حرف‌های رائون گوش می‌داد، جلو آمد. چهره‌اش دیگر آن آرامش قبلی را نداشت. جدی شده بود.
«چی شده؟»
رائون با اضطراب گفت:
«یونا… میگه یکی دنبالشونه. با جونگ‌کوکه.»
تهیونگ بدون حتی یک ثانیه مکث گفت:
«بیا.»
فقط همین یک کلمه.
اما لحنش طوری بود که انگار کنترل کامل اوضاع را دست گرفته.
آن‌ها سریع به سمت ماشین تهیونگ رفتند. رائون سوار شد، اما دست‌هایش هنوز می‌لرزید. مدام صفحه گوشی‌اش را چک می‌کرد.
«جواب نمیده… چرا جواب نمیده…»
تهیونگ ماشین را روشن کرد و با سرعت راه افتاد.
«آروم باش. می‌رسیم.»
اما رائون نمی‌توانست آرام باشد.
افکار بد یکی‌یکی به ذهنش هجوم می‌آوردند.
اگر واقعاً کسی دنبالشون باشه چی؟
اگر اتفاقی افتاده باشه چی؟
«تهیونگ… سریع‌تر… لطفاً…»
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
«دارم تمام تلاشم رو می‌کنم.»
اما در چشمانش چیزی بود… چیزی که نشان می‌داد خودش هم نگران شده.
از طرف دیگر…
یونا کنار یک خیابان نیمه‌تاریک ایستاده بود. نور چراغ‌ها ضعیف بود و سایه‌ها روی دیوارها کشیده شده بودند.
جونگ‌کوک جلویش ایستاده بود، نگاهش تیز و دقیق اطراف را بررسی می‌کرد.
«مطمئنی؟»
یونا آرام گفت:
«آره… چند بار دیدمش… همون لباس… همون فاصله…»
جونگ‌کوک اخم کرد.
چند قدم جلو رفت و به انتهای خیابان نگاه کرد.
هیچ‌کس نبود…
یا حداقل، کسی که واضح دیده شود.
اما حس… حس عجیبی در فضا بود.
سنگین. خفه‌کننده.
جونگ‌کوک برگشت سمت یونا.
«بیا بریم یه جای روشن‌تر.»
اما درست در همان لحظه—
صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.
آهسته… اما واضح.
هر دو خشکشان زد.
یونا ناخودآگاه دست جونگ‌کوک را گرفت.
جونگ‌کوک سریع چرخید.
«کی اونجاست؟!»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای باد…
و بعد—
یک سایه از گوشه خیابان رد شد.
یونا با ترس گفت:
«دیدی؟!»
جونگ‌کوک جلو رفت، اما آن سایه ناپدید شده بود.
انگار… اصلاً وجود نداشت.
اما این فقط ترس را بیشتر می‌کرد.
در همین لحظه، ماشین تهیونگ با سرعت در نزدیکی آن خیابان توقف کرد.
رائون حتی قبل از اینکه ماشین کامل بایستد، در را باز کرد و بیرون پرید.
«یوناااا!»
صدایش در خیابان پیچید.
یونا با شنیدن صدایش، سریع برگشت.
«رائون!»
دو خواهر به سمت هم دویدند و همدیگر را محکم بغل کردند.
رائون با نگرانی صورت یونا را گرفت:
«خوبی؟ چیزی نشده؟»
یونا سر تکان داد.
«نه… ولی—»
جونگ‌کوک جلو آمد.
«یه نفر این اطراف بود.»
تهیونگ هم به آن‌ها رسید. نگاهش سریع محیط را اسکن کرد.
همه چیز ساکت بود.
خیلی ساکت.
این سکوت… طبیعی نبود.
چند لحظه همه در سکوت ایستاده بودند.
تا اینکه—
صدای افتادن چیزی از پشت یک سطل زباله آمد.
همه همزمان به آن سمت نگاه کردند.
رائون ناخودآگاه دست تهیونگ را گرفت.
جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.
«بیرون بیا.»
هیچ حرکتی نشد.
اما بعد…
آرام… خیلی آرام…
یک نفر از پشت سایه‌ها بیرون آمد.
صورتش در تاریکی بود.
مشخص نبود کیست.
فقط یک چیز واضح بود—
نگاهش مستقیم روی رائون و یونا ثابت مانده بود.
قلب رائون فرو ریخت.
و صدای تهیونگ، آرام اما خطرناک، در فضا پیچید:
«تو کی هستی…؟»



لایک و کامنت و بازنشر فراموش نشه قشنگم 🙂
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰صبح هنوز کامل روشن نشده بود که رائون با صدای آرام زنگ...

خب سلام سلام تولد پیشی مونهههتولدت مبارک یونگیی 🥳🥳خییلی دوست...

پارت ۹ در کافه با صدای بلند بسته شد.سکوتی که بین رائون و تهی...

عکس‌هایی از تهیونگ با آرمی‌ وقتی توی پرتغال بود 😭😭

پارت ۱۹سایه‌ای که قبلاً تهدیدآمیز بود، حالا کاملاً نزدیک شده...

پارت ۱۷ماشین در خیابان خیس سئول به آرامی می‌لغزید، اما هیچ‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط