ترسم این است بیایی و صدایم نکنی

ترسم این است بیایی و صدایم نکنی
کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

ترسم این است صدایم به صدایت نرسد
بدوم با سر و سر باز به پایت نرسد

نکند حادثه ای باز به بادم بدهد
داغ فهمیدن یک راز به بادم بدهد

نکند جای تو را فاصله ات پر بکند
خاطره روی تورا سایه تصور بکند

از تمام تو فقط فاصله ات سهم من است
عشق وا مانده ی بی حوصله ات سهم من است

آنقدر سوختم از فاصله بی تاب شدم
بین صد خاطره گندیدم و مرداب شدم

آه، مرداب شدم، تا که تو دریا بشوی
پای تو آب شدم، تا که تو سر پا بشوی

مو به مو پیر شدم تا تو کنارم باشی
از همه سیر شدم تا کس و کارم باشی

این همه شعر نگفتم که بخوانی،بروی
پای یک مرد زمین خورده نمانی،بروی

سخت ماندم که مرا یاد تو رسوا نکند
در خودم گریه کنم بغض دهان وا نکند

خبر رفتن تو تلختر از هر خبر است
بوسه دلگیرترین لحظه ی قبل از سفر است..
دیدگاه ها (۱)

ساده منم،باده منم،از همه جا رانده منماز نفس افتاده منم،خنده ...

بوسه ای نابم بده شرم و عذابش مال منگرچه بدنامی شود نام خرابش...

من از این بی کسی های غریب وسرد می ترسمخودم دریایی از دردم ول...

حافظا دادی نویدم روزگاری،غم مخور"گلبه ی احزان شود روزی گلست...

فراتر از خویش

پرسه در جنگل...ده دقیقه بعد...عمارت دوباره در سکوت فرو رفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط