رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۴
-میگم ولم کن.
رو به نیما داد زدم: باهام چیکار داري؟ هان؟
دونفر از پایین به سمت پلهها اومدند.
قدرتمو توي پاهام جمع کردم و لگد محکم و
حرفهاي به شکم مرده زدم که دادي زد و ولم کرد.
هراسون به پایین دویدم.
اون دونفر هر لحظه نزدیکتر میشدند.
یه دفعه مقنعهم کشیده شد.
ناخونهامو به دستش کشیدم که سریع دستشو
کشید و اوف بلندي گفت.
خواستم بچرخم اما حواسم نبود که لب پلهم و یه
دفعه زیر پام خالی شد که با یه جیغ افتادم و دور
خودم پیچیدم.
سرم محکم به یه جایی خورد که درد وحشتناکی
توش پیچید و قبل از اینکه دیگه چیزي نفهمم
صداي فریاد نیما که اسممو گفت رو شنیدم و بعد از
اون سیاهی مطلق.
#نیما
با ترس از پلهها پایین رفتم و کنارش نشستم.
سرشو بالا آوردم و تا خواستم صداش بزنم با دیدن
خونی شدن دستم دیگه نفسم بالا نیومد.
با صداي لرزون گفتم: نه نه، مطهره؟
به فرید نگاه کردم که عصبانیت وجودمو آتیش
کشید.
نمیدونم چی تو نگاهم دید که با ترس یه قدم به
عقب رفت.
با خشم غریدم: بگیرید این دستپاچلفتیو تا بعدا یه
گوشمالی حسابی بهش بدم.
سعید و رحیم از پلهها بالا رفتند و بدون توجه به
التماسهاي فرید اونو به زور از پلهها پایین آوردند.
سریع گوشیمو با دست خونیم بیرون آوردم و به
اورژانس زنگ زدم.
طاقت بیار مطهره، طاقت بیار.
******
طول و عرض راهرو رو طی میکردم.
قلبم یه لحظه هم آروم نمیشد.
دستهایی که خون روشون خشک شده بود رو به
صورتم کشیدم.
اتفاقی براش بیوفته اون فریدو میندازم جلوي سگا
تا تیکه پارش کنند.
روي صندلی نشستم و چشمهامو بستم.
صداي گوشیش بدجور رو مخم بود.
درآخر گوشیو از کیفش بیرون آوردم.
با دیدن اسم "مهرداد" خونم به جوش اومد.
دیگه نمیبینیش.
گوشیو خاموش کردم و توي کیف انداختم.
عصبی و با استرس پامو به زمین کوبیدم.
با بیرون اومدن دکتر از اتاق عمل سریع به سمتش رفتم و با ترس گفتم: چی شد؟ حالش خوبه؟
نفس عمیقی کشید و سري تکون داد.
-تقربیا آره، خداروشکر ضربه مغزي نشده اما
قسمتی از مغزش آسیب دیده.
قلبم هري ریخت.
-خب...خب این یعنی چی؟
باز نفس عمیق کشید و گفت: احتمال میدم
فراموشی بگیره.
با بهت بهش نگاه کردم.
دکتر نگاه گذرایی بهم انداخت و بعد رفت.
به در اتاق عمل خیره شدم.
فراموشی؟
کم کم لبخند سرخوشی روي لبم نشست.
این عالیه! دیگه نیاز به قرصم نیست.
دستهامو داخل جیبهام کردم و منتظر بیرون
اومدنش به دیوار تکیه دادم.
لبخند یه لحظه هم از روي لبم نمیرفت.
دیگه تموم شد مهردادخان، حالا دیگه نوبت منه.
#سه_ساعت_بعد
#مهرداد
با استرس و نگرانی بلند گفتم: نمیدونم ماهان، نمی
دونم، رفتم پیش حمید شاید بتونه رد گوشیشو بزنه
اما نتونست.
رو به روم وایساد و بازوهامو گرفت.
-آروم باش، پیداش میشه.
دیدگاه ها (۳)

2۰ لایک❤۴۰ تا کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۵-آروم باش، پی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۶چرا ته وجودم یه جوریه، یه حس بدي ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۳ابروهام بالا پریدند.-واقعا میخواي...

رمان:#کوچولو#پارت_۱۰در شاگردو باز کرد اروم با صدایی که تا حا...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR. ...

رمان جیمین و ا/ت پارت چهار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط