پارت دو

برگشتی سمت دوقلو های آن
داشتن با تعجب نگاهت می کردن
-:چیه؟
سوهو: مارم اونجوری میزنی؟
-:چرا باید شما رو بزنم...
یون: منطقیه
-:البته تا وقتی که نرفتین رو مخم
چشمک زدی و با سوهو خندیدین
یون مین بدبخت هم داشت نگاهتون میکرد
... فردا شب ...
یه مهمونی برگذار می شود که خانواده آن ، کیم ، لی ، سئو، هوانگ، هان و کانگ و... بود
(اینجا مثلاً لی یونگبوک و لی مین هو برادرن)
پشت سر پدرت وارد بار شدین
پدرت و دوستاش که میشد آقای آن آقای لی و آقای هوانگ بودن
رفتین جلو سلام و... دادین پدراتون گفتن
شما چند نفر برین یه میز دیگه
شما هم قبول کردین و رفتین یه گوشه
هیون جین خواهرشو هم آورده بود خواهرش یه دختر گوگولی بود برعکس تو که بیشتر شبیه پیر بودی
هیونا (خواهر هیون): یونا تو چرا اصلا انرژی زنونه نداری!؟
-:لازم ندارم
لینو که ازت دوسال بزرگ بود پرسید
لینو: روز اول مدرسه چه گونه بود؟
-:هعی برادر...میدانستی این دو خوشگل (اشاره به دوقلو ها) با من تو یه کلاسن؟
لینو لحنش از ادبی رفت به خودمونی
لینو: جدی میگی؟
-:جون لینو
هان که کنار لینو نشسته بود دستش رو میکشید رو چیز لینو البته نمیدونستید تا اینکه لینو گفت
من با هان کار دارم ببخشید
و رفتن طبقه بالا به سمت اتاق ها
یون: نگو که رفتن
-:زشته بچه اینجا خانوم نشسته
یون: ببخشید خانم هوانگ
که یه نفر دستاشو گذاشت رو شونت
خانم کیم چشمم روشن
-:اوه آقای کیم چرا روشن؟
سونگ: بدون من میخوری عوضی؟
-:بگم آره چی میشه؟
سونگ: باید برام گاگا بخری
-:۱۹ سالته ۱۹ !
سونگ: ۱۷ سالته ۱۷ !
هائه جون: ببخشید فلیکس و هیون کجان؟
چانگبین: اینا هم!؟
هیونا: داداشم چقدر خرههه
چانگبین نگاه معنا داری به سونگمین مرد و اونا هم رفتن طبقه بالا
الان فقط تو بودی دوقلو ها هائه جون و هیونا
پدر یون مین و سوهو داشت میرفت پس اونا هم رفتن خونه شون
و شما سه تا موندین
هائه جون: یونا چند سالته؟
-:۱۷ ناقابل
ه: ازت بزرگم
-:به اسلحه ام
ه: تو صبح یه یه پسر برخورد کردی؟
-:هوم
ه: یونا لطفاً ازش دور بمون
-:چرا مثلاً
ه: خوب نیست من بگم پس لطفاً به کسی نگو که من توضیح دادم
-: اوکی فقط بگو
ه: تا جایی که من میدونم پدر بزرگ تو و پدربزرگ اون پسره مشکل داره اونم میدونه قراره زیاد دور و اطرافت چرخ بزنه
-:اسمش چیه؟
ه: یانگ جونگین
-:هوم...من دیگه میرم
ه: کجا پدرت چی؟
-:خستمه میرم خونه
... تو خونه ...
لباسات رو عوض کردی نشستی پشت میز و شروع کردی به تمیز کردن اسلحه ات
زیر لب داشتی آهنگ میخوندی که گوشیت زنگ خورد پدرت بود
پدرت: یونا من امشب نمیام
-:باشه شب بخیر
و قطع کردی الان تو اون عمارت فقط تو بودی و تو هیچکس دیگه ای داخل نبود داشتی به امروز فکر میکردی یهو یادت اومد پدربزرگت ممکنه بیدار باشه پس زود حاضر شدی و رفتی سمت پارکینگ
سوار موتورت شدی و راه افتادی سمت عمارت پدربزرگ
رفتی داخل پدربزرگت کنار شومینه نشسته بود داشت کتاب میخوند
صداش زدی:
-: پدربزرگ
پ.ب: اون یونا بیا بشین چی شده این وقت شب؟
-: باید حرف بزنیم
پ.ب: چیشده مشکل چیه؟
-: تو با خانواده یانگ مشکل داری؟
پ.ب: بیا بشین بگم چرا
نشستی روبه رو پدربزرگت
پ.ب: وقتی جوون بودم عاشق یه دختر شده بودم اون هم عاشق همون دختره بود خیلی بحث کردیم دختر هم نمیدونم چرا شاید بخاطر مشکل ما شایدم یه دلیل دیگه خودکشی کرد بعد اون منو یانگ دشمن شدیم چون هردو معتقد بودیم طرف مقابل باعث شده
-:پس مثل یه مثلث عشقی؟
پ.ب: اوهوم
ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

قسمت سیزده

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

پارت ۶۶ صدای شلیک هنوز در ایستگاه می‌پیچید.آریانا خودش را به...

مافیای عزیز منp8

وست دختر کوچولوی من پارت3ویو روز اول مدرسه م/جس: کی واسه روز...

قـ₊ـوانـ₊ـین:¹- بـ₊ـرای اودیـ₊ـش༘ن، هـ₊ـر یه ماه یبار فعـ₊ـ...

بی رحمی؟🥺پارت.¹⁴بالاخره گذشت و رسیدیم به عصر همه منتظر خانوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط