♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 116・]ᕗ
بلند خندیدم و مثلا دلخور گفتم : ماااااامااااان
مامان خندید و گفت : جانم... مگه دروغ میگم؟ طفلك از دستت کچل
میشه
خندیدم و گفتم : کچلشم جذابه
و به مامان نگاه کردم و دوتایی یه دفعه زدیم زیر خنده.
مامان : کریستینا
-بله
مامان : خوشحالم که داري باعشق ازدواج میکنی. این ارزویه که همیشه برات داشتم
لبخند زدم خودمم خوشحال بودم
داشتن جونگکوک به هرچیزی می ارزید. به پول به شهرت و به هرچیز
ديگه اي ارامش بودن کنار جونگکوک رو با دنیا عوض نمیکردم
وقتی کار اندازه گرفتنم تموم شد رفتم تو حیاط که خدمتکاري
سراسیمه اومد جلو.
با نفس نفس جلوم تعظیم کرد و گفت : پرنسس
نگران نگاش کردم و گفتم : چیه؟ چی شده؟
تند نفس نفس میزد احساس دلشوره خيلي بدي ميکردم
داد زدم : حرف بزن ببینم.
خدمتکار : عالیجناب جونگکوک...
قلبم یه لحظه گرفت و بعد خیلی شدید شروع به تپش کرد.
-جونگکوک چي؟
خدمتکار : همین الان یه نفر خبر اورد اصلا حال خوبی نداره. پرنسس
میگن... میگن زخمی شده... اصلا حالش خوب نیست. اون داره
انگار بقیه حرفاش رو نمیشنیدم سرم گیج میرفت و بدنم داغ شد.
نه.... امکان نداره امکان نداره جونگکوک من..
قلبم تند تند میزد خدمتکاره اومد جلو تا ارومم کنه اما با خشونت دستش رو پس زدم و شروع کردم به دویدن
با تمام توانم دویدم.
سمت خونه جونگکوک میدویدم اشکام راهشون رو توي صورتم پیدا کردن
بلند و پرصدا گریه میکردم و میدوییدم نه جونگکوک من حالش خوبه
با گریه و پر درد به راهم ادامه دادم.
فاصله زيادي با خونه جونگکوک نداشتم که یه دفعه یه سرباز جلوم
سبز شد.وایستادم.
یه سرباز دیگه هم اومد.. يكي ديگه و يکي ديگه
و تا قبل از اینکه بفهمم چي شده دور دورم كلي سرباز مثل دايره
وایستاد.
گنگ چرخیدم و به تک تکشون نگاه کردم که با جدیت و ایستاده
بودن و نگام میکردن اینجا چه خبره؟ اینا چي میخوان؟
اخمام تو هم رفت
با خشم داد زدم : اینجا چه خبره؟ از سر راهم برین کنار
هیچ کدومشون تکون نخوردن
بلند تر داد زدم : مگه با شماها نیستم؟ من پرنسس کریستینا بانوي
سوم انگلستانم و بهتون دستور میدم از سر راهم گمشین کنار
عین خیالشون نبود و فقط نگام میکردن نفسام تند شد و چرخیدم و نگاشون کردم
ᕙ[・part 116・]ᕗ
بلند خندیدم و مثلا دلخور گفتم : ماااااامااااان
مامان خندید و گفت : جانم... مگه دروغ میگم؟ طفلك از دستت کچل
میشه
خندیدم و گفتم : کچلشم جذابه
و به مامان نگاه کردم و دوتایی یه دفعه زدیم زیر خنده.
مامان : کریستینا
-بله
مامان : خوشحالم که داري باعشق ازدواج میکنی. این ارزویه که همیشه برات داشتم
لبخند زدم خودمم خوشحال بودم
داشتن جونگکوک به هرچیزی می ارزید. به پول به شهرت و به هرچیز
ديگه اي ارامش بودن کنار جونگکوک رو با دنیا عوض نمیکردم
وقتی کار اندازه گرفتنم تموم شد رفتم تو حیاط که خدمتکاري
سراسیمه اومد جلو.
با نفس نفس جلوم تعظیم کرد و گفت : پرنسس
نگران نگاش کردم و گفتم : چیه؟ چی شده؟
تند نفس نفس میزد احساس دلشوره خيلي بدي ميکردم
داد زدم : حرف بزن ببینم.
خدمتکار : عالیجناب جونگکوک...
قلبم یه لحظه گرفت و بعد خیلی شدید شروع به تپش کرد.
-جونگکوک چي؟
خدمتکار : همین الان یه نفر خبر اورد اصلا حال خوبی نداره. پرنسس
میگن... میگن زخمی شده... اصلا حالش خوب نیست. اون داره
انگار بقیه حرفاش رو نمیشنیدم سرم گیج میرفت و بدنم داغ شد.
نه.... امکان نداره امکان نداره جونگکوک من..
قلبم تند تند میزد خدمتکاره اومد جلو تا ارومم کنه اما با خشونت دستش رو پس زدم و شروع کردم به دویدن
با تمام توانم دویدم.
سمت خونه جونگکوک میدویدم اشکام راهشون رو توي صورتم پیدا کردن
بلند و پرصدا گریه میکردم و میدوییدم نه جونگکوک من حالش خوبه
با گریه و پر درد به راهم ادامه دادم.
فاصله زيادي با خونه جونگکوک نداشتم که یه دفعه یه سرباز جلوم
سبز شد.وایستادم.
یه سرباز دیگه هم اومد.. يكي ديگه و يکي ديگه
و تا قبل از اینکه بفهمم چي شده دور دورم كلي سرباز مثل دايره
وایستاد.
گنگ چرخیدم و به تک تکشون نگاه کردم که با جدیت و ایستاده
بودن و نگام میکردن اینجا چه خبره؟ اینا چي میخوان؟
اخمام تو هم رفت
با خشم داد زدم : اینجا چه خبره؟ از سر راهم برین کنار
هیچ کدومشون تکون نخوردن
بلند تر داد زدم : مگه با شماها نیستم؟ من پرنسس کریستینا بانوي
سوم انگلستانم و بهتون دستور میدم از سر راهم گمشین کنار
عین خیالشون نبود و فقط نگام میکردن نفسام تند شد و چرخیدم و نگاشون کردم
- ۱.۶k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط