#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_2
·
·
·
ا/ت : " متوجه شدم.. ممنون . "
یکی از خدمتکارا من رو به اتاقم راهنمایی کرد .
اتاق خیلی زیبایی بود.!
واقعاً جذبش شدم..
کل عمارت یه وایب سلطنتی داشت ، حتی اتاق من .
بازم خیلی قشنگ بود .
یه خورده آهنگ گوش دادم . دلم گرفته بود که هنوز بابا رو ندیدم..
دیدم ساعت 2 شب شده .
خیلی گرسنه بودم ؛
چون خسته بودم ، با همون ش.لو/ارک کوتاه و نیم/ت..نـ/ش اومدم توی حال و رفتم سمت آشپزخونه .
دیدم داخل یخچال پیتزا هست ، گذاشتم تو فر تا گرم بشه .
همونطور که داشتم با مایکل [ دوست پسر ا/ت که انگلیسیه ] چت میکردم و منتظر گرم شدن پیتزا بودم ،
یه دفعهای صدای پایی رو شنیدم که سریع داشت نزدیک میشد..
خیلی ترسیدم.!
یه ماهیتابه برداشتم و دیدم صدای پا داشت نزدیک نزدیکتر میشد.!
خواستم جیغ بزنم ولی ترس جلوی جیغ زندنم رو گرفته بود..
منم ماهیتابه رو بالا گرفتم و محکم به سر طرف کوبوندم!
که همون فرد ناشناس ماهیتابه رو با دستش گرفت و ناگهان یه صدای آشنا اومد و توجهو بیشتر جلب کرد....
جونگ کوک : " هوی چ.ته وح/شی "
اون جونگکوک بود.!
برق آشپزخونه رو روشن کرد و چهرهٔ جذبکنندش نمایان شد..
ا/ت : " هی جونگکوک ترسوندیم.! "
جونگکوک : " هی؟؟ چه زود چایی نخورده پسر خاله میشی! ، بعدم اونپیتزاهایی که گذاشتی گرمشن مال منن ؛ گذاشته بودم سردشن بعد بخورم! "
·
·
·
#Part_2
·
·
·
ا/ت : " متوجه شدم.. ممنون . "
یکی از خدمتکارا من رو به اتاقم راهنمایی کرد .
اتاق خیلی زیبایی بود.!
واقعاً جذبش شدم..
کل عمارت یه وایب سلطنتی داشت ، حتی اتاق من .
بازم خیلی قشنگ بود .
یه خورده آهنگ گوش دادم . دلم گرفته بود که هنوز بابا رو ندیدم..
دیدم ساعت 2 شب شده .
خیلی گرسنه بودم ؛
چون خسته بودم ، با همون ش.لو/ارک کوتاه و نیم/ت..نـ/ش اومدم توی حال و رفتم سمت آشپزخونه .
دیدم داخل یخچال پیتزا هست ، گذاشتم تو فر تا گرم بشه .
همونطور که داشتم با مایکل [ دوست پسر ا/ت که انگلیسیه ] چت میکردم و منتظر گرم شدن پیتزا بودم ،
یه دفعهای صدای پایی رو شنیدم که سریع داشت نزدیک میشد..
خیلی ترسیدم.!
یه ماهیتابه برداشتم و دیدم صدای پا داشت نزدیک نزدیکتر میشد.!
خواستم جیغ بزنم ولی ترس جلوی جیغ زندنم رو گرفته بود..
منم ماهیتابه رو بالا گرفتم و محکم به سر طرف کوبوندم!
که همون فرد ناشناس ماهیتابه رو با دستش گرفت و ناگهان یه صدای آشنا اومد و توجهو بیشتر جلب کرد....
جونگ کوک : " هوی چ.ته وح/شی "
اون جونگکوک بود.!
برق آشپزخونه رو روشن کرد و چهرهٔ جذبکنندش نمایان شد..
ا/ت : " هی جونگکوک ترسوندیم.! "
جونگکوک : " هی؟؟ چه زود چایی نخورده پسر خاله میشی! ، بعدم اونپیتزاهایی که گذاشتی گرمشن مال منن ؛ گذاشته بودم سردشن بعد بخورم! "
·
·
·
- ۳۶۵
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط