رمان ماشین جادوگری

رمان ماشین جادوگری



جونگ کوک :من و تو قبلاً باهم زن و شوهر بودیم یعنی قرار بود باشیم اما خوانوادمون مخالف بودن چون می گفتن این ازدواج نحسه اما من و تو با اونا مخالفت کردیم اوناهم مارو از هم جدا کردن یه روز یه نامه اومد در خونه فرستنده رو که دیدم فهمیدم تو برام نامه فرستادی اما وقتی بازش کردم فهمیدم نامه ی وصیتته سریع اومدم خونتون اما دیدم تو خودکشی کردی دیگه برای نجات دادنت دیر بود پس تنها راهم برای دیدنت زندگی یه دوباره بود اما همین جوری نمی شد پس روز خاکسپاریت اومدم به چاقو پودر زندگی یه دوباره زدم و با چاقو یه حالت قلب روی رونت زخم کردماما فکر کردم کار بی خودی کرم تا اینکه دیدمت و فهمیدم اون انرژی که ازت می گیرم همون انرژی یه اون پودره
ات :وادفاخ
جونگ کوک :چی گفتی ؟
ات:پشت سرت (پشت سرش مامان ات بود)
جونگ کوک :ات فرار کن
از زبون ات
دستم رو گرفت سریع رفتیم داخل اما چرا خونش مثل قبل نیست ؟ با تمام سرعت می دوید دستم داشت کنده می شد
ات :جونگ کوک آروم تر
جونگ کوک :اگه بهمون برسن هم منو می‌کشن هم تورو
ات:مگه عقلشون رو از دست دادن
جونگ کوک :آره برو تو این کمد تا وقتی من نیومدم پیشت نیا بیرون حتی اگه چند ساعت طول بکشه
نیم ساعت از قایم شدنم میگذره خسته شدم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صدای تیر اومد نکنه به جونگ کوک شلیک کردن
دیدگاه ها (۲)

رمان ماشین جادوگری بدون فکر کردن از کمد اومدم بیرون دویدم سم...

رمان ماشین جادوگری(ات فعلا یه سری از گذشتش که با جونگ کوک بو...

رمان ماشین جادوگری ات :تو ..تو اینجا چیکار می کنی ؟مگه خواب ...

رمان ماشین جادوگری جونگ کوک :چه سریع بزار برسونمت ات :خودم م...

هنرمند کوچولوی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط