کآیا همیشه تنفر باقی میماند؟
کآیا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۲✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
پس از پایان جلسه رسمی، مهمانی شام در باغِ باشکوه عمارت برپا شده است. نور ملایمِ چراغهای باغ روی ستونهای مرمرین میتابد، اما سایههای بلند و ترسناکی از مردان مافیا در میان درختان ایجاد کردهاند. تو (آت) که از فضای بسته تالار خسته شدهای، با کنجکاوی از پدرت جدا میشوی تا کمی در سکوت باغ قدم بزنی.
(آت): درحالی که از کنار فوارههای آب رد میشوی، با خودت فکر میکنی: «چرا همه اینجا اینقدر جدی هستن؟ انگار توی یه فیلم جنایی گیر افتادم!» تو با همان روحیه لجباز و کنجکاو خودت، تصمیم میگیری از مسیرهای فرعی باغ که تاریکتر هستند بروی تا ببینی پشت اون دیوارهای بلند چه خبر است.
(جونگکوک): او از حاشیه باغ، در حالی که تنهاست و از شلوغی دور مانده، با قدمهای بلند و سنگین به سمت مسیرهای دنج باغ میرود. او میخواهد از هوای سنگینِ پدرش و صحبتهای بیهوده تهیونگ فرار کند. ناگهان، در پیچِ یکی از مسیرهای پر از گلهای رز، با موجودی برخورد میکنی که با سرعت به سمت او میدوید.
[صدای برخوردِ ناگهانی!]
آت): از شدت سرعت، تعادلت را از دست میدهی و مستقیماً به سینهی سفت و سردِ مردی برخورد میکنی. تو با دستهایت سعی میکنی تکیهگاه پیدا کنی، اما فقط به کتِ مشکی و گرانقیمت او میچسبی.
(جونگکوک): او با سرعت و غریزهی مافیاییاش، قبل از اینکه بتوانی زمین بخوری، دستهای بزرگ و قدرتمندش را دور کمرت حلقه میکند تا ثابت نگهت دارد. اما بلافاصله با یادآوری اینکه چقدر از آدمهای ناخواسته متنفر است، چشمانش از سردیِ مطلق، مثل یخ، میدرخشد. او تو را با قدرت اما بدون خشونت عقب میکشد.
(جونگکوک): با صدایی که مثل برخورد دو تکه سنگ است، زیر لب میگوید: «مراقب قدمهات باش، کوچولو. اینجا جای بازی کردن نیست. اگه میخوای گم بشی، بهتره بری یه جای دیگه.»
(آت): تو که از این برخورد و لحن تند او شوکه شدهای، به جای اینکه بترسی، ابروهایت را بالا میاندازی. چشمان طوسی و نقرهایات با عصبانیت و لجبازی در برابر نگاه سرد او میدرخشد. «کوچولو؟! من گم نشدم! داشتم گشت میزدم. تو چرا اینقدر بیادبی؟ مثل یه مجسمهی سنگی میمونی!»
(جونگکوک): او برای لحظهای مبهوت میشود. هیچکس تا به حال جرأت نکرده بود با این لحن با او صحبت کند، آن هم با چنین نگاهِ جسورانه و بیباکی. او کمی به جلو خم میشود، طوری که نفسهای سردش صورت تو را لمس میکند. «بیادبی؟ تو نمیدونی با کی داری حرف میزنی…»
& (تهیونگ): در همین لحظه، تهیونگ با لبخندی مهربان از دور شما را میبیند و به سمتتان میآید. «اوه! جونگکوک؟ داری با مهمانِ جدید ما بحث میکنی؟ آت عزیزم، نگران نباش، برادرم فقط کمی… “سختگیر” است!»
✨پایان پارت۲✨
✨پارت۲✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
پس از پایان جلسه رسمی، مهمانی شام در باغِ باشکوه عمارت برپا شده است. نور ملایمِ چراغهای باغ روی ستونهای مرمرین میتابد، اما سایههای بلند و ترسناکی از مردان مافیا در میان درختان ایجاد کردهاند. تو (آت) که از فضای بسته تالار خسته شدهای، با کنجکاوی از پدرت جدا میشوی تا کمی در سکوت باغ قدم بزنی.
(آت): درحالی که از کنار فوارههای آب رد میشوی، با خودت فکر میکنی: «چرا همه اینجا اینقدر جدی هستن؟ انگار توی یه فیلم جنایی گیر افتادم!» تو با همان روحیه لجباز و کنجکاو خودت، تصمیم میگیری از مسیرهای فرعی باغ که تاریکتر هستند بروی تا ببینی پشت اون دیوارهای بلند چه خبر است.
(جونگکوک): او از حاشیه باغ، در حالی که تنهاست و از شلوغی دور مانده، با قدمهای بلند و سنگین به سمت مسیرهای دنج باغ میرود. او میخواهد از هوای سنگینِ پدرش و صحبتهای بیهوده تهیونگ فرار کند. ناگهان، در پیچِ یکی از مسیرهای پر از گلهای رز، با موجودی برخورد میکنی که با سرعت به سمت او میدوید.
[صدای برخوردِ ناگهانی!]
آت): از شدت سرعت، تعادلت را از دست میدهی و مستقیماً به سینهی سفت و سردِ مردی برخورد میکنی. تو با دستهایت سعی میکنی تکیهگاه پیدا کنی، اما فقط به کتِ مشکی و گرانقیمت او میچسبی.
(جونگکوک): او با سرعت و غریزهی مافیاییاش، قبل از اینکه بتوانی زمین بخوری، دستهای بزرگ و قدرتمندش را دور کمرت حلقه میکند تا ثابت نگهت دارد. اما بلافاصله با یادآوری اینکه چقدر از آدمهای ناخواسته متنفر است، چشمانش از سردیِ مطلق، مثل یخ، میدرخشد. او تو را با قدرت اما بدون خشونت عقب میکشد.
(جونگکوک): با صدایی که مثل برخورد دو تکه سنگ است، زیر لب میگوید: «مراقب قدمهات باش، کوچولو. اینجا جای بازی کردن نیست. اگه میخوای گم بشی، بهتره بری یه جای دیگه.»
(آت): تو که از این برخورد و لحن تند او شوکه شدهای، به جای اینکه بترسی، ابروهایت را بالا میاندازی. چشمان طوسی و نقرهایات با عصبانیت و لجبازی در برابر نگاه سرد او میدرخشد. «کوچولو؟! من گم نشدم! داشتم گشت میزدم. تو چرا اینقدر بیادبی؟ مثل یه مجسمهی سنگی میمونی!»
(جونگکوک): او برای لحظهای مبهوت میشود. هیچکس تا به حال جرأت نکرده بود با این لحن با او صحبت کند، آن هم با چنین نگاهِ جسورانه و بیباکی. او کمی به جلو خم میشود، طوری که نفسهای سردش صورت تو را لمس میکند. «بیادبی؟ تو نمیدونی با کی داری حرف میزنی…»
& (تهیونگ): در همین لحظه، تهیونگ با لبخندی مهربان از دور شما را میبیند و به سمتتان میآید. «اوه! جونگکوک؟ داری با مهمانِ جدید ما بحث میکنی؟ آت عزیزم، نگران نباش، برادرم فقط کمی… “سختگیر” است!»
✨پایان پارت۲✨
- ۱۲۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط