چمدان خاک گرفته ی خاطرات را

چمدان خاک گرفته ی خاطرات را
از زیر تختم بیرون می کشم
درش را که باز می کنم
صدای خنده هایت فضای اتاق را پر می کند
تمام دیوار با عکسهایت پوشیده می شود
صدای دعواهایمان را می شنوم
می بینم که گریه می کنی
اشکهایت را پاک می کنم
می بوسمت
در چمدان را می بندم
تو باز هم می روی
و من
به این فکر می کنم
که چقدر دلم برای دریای طوفانی حضورت
تنگ شده است.
دیدگاه ها (۳)

تهمت مثل زغال میمونهاگه نسوزونه ‌سیاه میکنهبترس از خدا

هرگاه ازخدای سبحان درخواستی داری،ابتدابرپیامبر(ص)درودبفرست،س...

خدایا شکرت

ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﻡ ...ﻫﺮﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺗﻮﺩﺭ ﺁ...

part:۵name:عشق و جداییویو بورابعد از رفتن اون زنه حسابی ترسی...

پارت ۱۱

ممنون میشم وقت بذارید و بخونیدش ^^ ౨ৎفضای موزه ی قدیمی را از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط