مگر نگفتی امروز از صبح مشغول انجام کارهای خانه بوده ای
مگر نگفتی امروز از صبح مشغول انجام کارهای خانه بوده ای
رژینا با تعجب گفته بود بله عشقم .
گفتی نزدیک خانه هستی لباس هایم را عوض کردم و کمی . خیلی ملایم میکاپ کردم . پاهایم درد گرفته چطور ...
چرا این سوال را می پرسی
اب و گلاب برای چه
رضا با گردن کج و التماس پاهایش را بوسیده بود و گفته بود
تورا ب مسیح بگذار پاهایت را با اب و گلاب بشورم و ماساژ دهم
همانطور که مسیح حواریون را محبت میکرد و پای حواریون را شست
رژینا یادش نمی رفت چگونه غرق در خجالت و شرم و شوق لکنت گرفته بود
زمانی را بخاطر آورد که
از زن بودن خود ناله ها و شکوه ها داشت و مسلمانان را درتحقیر زنان مقصر اصلی می دانست و همیشه گلایه داشت و وجودش پر از خشم بود
که چرا باید مسلمانها اینقدر به زن هایشان ظلم کنند
حالا خودش در عشق یک شیعه میسوخت
مرد شیعه ای عاشقش شده بود و او را بدن او را جسم و روح او را در اوج احترام و عشق و ادب مانند یک شیئی مقدس ستایش میکرد
چگونه باور میکرد
یک جوان شیعه با ان همه معلومات و مقام و نفوذ و ثروت و قدرت
بدون ذره ای
تکبر و تبختر
چگونه برای شستن پاهایش التماس میکند و منت میکشد چگونه پاهایش را می بوسد و حلالیت می خواهد که در خانه من تو خسته شدی و
معذرت می خواهد که کاری که زن در خانه شوهر میکند وظیفه نیست لطف و مخبت است و عشق و علاقه
خانه رضا برای رژینا یک دنیای جدید بود
و رضا برایش یک پدیده ای که تکرار نمیشود
سر استادش را از روی پاهایش بلند کرده بود بر سینه فشرده بود و گریه کرده بود لبانش را بوسیده بود و با گریه گفته بود من تاقت و ظرفیت این عشق را ندارم گاهی روحم از شوق با تو بودن می خواهد پرواز کند
دیدن اینکه چگونه رضا با التماس با عشق و احترام در کمال ادب پاهایش را در گلاب و اب ماساژ می داد و می بوسید و تشکر میکرد و از خستگی او حلالیت میخاست و میگفت اگر حاالم نکنی من پاسخی برای امامم نخواهم داشت
روزی که از مرد در مورد حقوق همسر سوال میکنند را هرگز نتوانست باور کند همه چیز را مثل خوابی میدید و همیشه از بیدار شدن می ترسید
رضا تندیس عشق بود و احترام
چقدر در کنار رضا
زن بودن لذت بخش بود
چقدر به زن بودنش افتخار میکرد
پایش در گلاب بود و سرش را در عرش می دید
لذتهایی را با رضا تحربه میکرد که تا حال در کتاب های داستان هم نخوانده بود
لذتهایی که لذت سکس در مقابل آن هیچ بود
با چشمانش میدید و با همه وجودش لمس میکرد
انچه رضا همیشه در کلاس درس میگفت
سکس واجب است و بسیار بسیار مهم ولی
عشق حقیقی تو را به نقاطی پرواز میدهد و به دنیایی سرشار از لذتهای مگو می برد که لذت سکس و همخوابگی در مقابل آن هیچ است
اگر روزی عشق شما با همه وجودش به بودن ....
پایان ۳۲
رژینا با تعجب گفته بود بله عشقم .
گفتی نزدیک خانه هستی لباس هایم را عوض کردم و کمی . خیلی ملایم میکاپ کردم . پاهایم درد گرفته چطور ...
چرا این سوال را می پرسی
اب و گلاب برای چه
رضا با گردن کج و التماس پاهایش را بوسیده بود و گفته بود
تورا ب مسیح بگذار پاهایت را با اب و گلاب بشورم و ماساژ دهم
همانطور که مسیح حواریون را محبت میکرد و پای حواریون را شست
رژینا یادش نمی رفت چگونه غرق در خجالت و شرم و شوق لکنت گرفته بود
زمانی را بخاطر آورد که
از زن بودن خود ناله ها و شکوه ها داشت و مسلمانان را درتحقیر زنان مقصر اصلی می دانست و همیشه گلایه داشت و وجودش پر از خشم بود
که چرا باید مسلمانها اینقدر به زن هایشان ظلم کنند
حالا خودش در عشق یک شیعه میسوخت
مرد شیعه ای عاشقش شده بود و او را بدن او را جسم و روح او را در اوج احترام و عشق و ادب مانند یک شیئی مقدس ستایش میکرد
چگونه باور میکرد
یک جوان شیعه با ان همه معلومات و مقام و نفوذ و ثروت و قدرت
بدون ذره ای
تکبر و تبختر
چگونه برای شستن پاهایش التماس میکند و منت میکشد چگونه پاهایش را می بوسد و حلالیت می خواهد که در خانه من تو خسته شدی و
معذرت می خواهد که کاری که زن در خانه شوهر میکند وظیفه نیست لطف و مخبت است و عشق و علاقه
خانه رضا برای رژینا یک دنیای جدید بود
و رضا برایش یک پدیده ای که تکرار نمیشود
سر استادش را از روی پاهایش بلند کرده بود بر سینه فشرده بود و گریه کرده بود لبانش را بوسیده بود و با گریه گفته بود من تاقت و ظرفیت این عشق را ندارم گاهی روحم از شوق با تو بودن می خواهد پرواز کند
دیدن اینکه چگونه رضا با التماس با عشق و احترام در کمال ادب پاهایش را در گلاب و اب ماساژ می داد و می بوسید و تشکر میکرد و از خستگی او حلالیت میخاست و میگفت اگر حاالم نکنی من پاسخی برای امامم نخواهم داشت
روزی که از مرد در مورد حقوق همسر سوال میکنند را هرگز نتوانست باور کند همه چیز را مثل خوابی میدید و همیشه از بیدار شدن می ترسید
رضا تندیس عشق بود و احترام
چقدر در کنار رضا
زن بودن لذت بخش بود
چقدر به زن بودنش افتخار میکرد
پایش در گلاب بود و سرش را در عرش می دید
لذتهایی را با رضا تحربه میکرد که تا حال در کتاب های داستان هم نخوانده بود
لذتهایی که لذت سکس در مقابل آن هیچ بود
با چشمانش میدید و با همه وجودش لمس میکرد
انچه رضا همیشه در کلاس درس میگفت
سکس واجب است و بسیار بسیار مهم ولی
عشق حقیقی تو را به نقاطی پرواز میدهد و به دنیایی سرشار از لذتهای مگو می برد که لذت سکس و همخوابگی در مقابل آن هیچ است
اگر روزی عشق شما با همه وجودش به بودن ....
پایان ۳۲
- ۱۳.۳k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط