عشقممنوعه
#عشق_ممنوعه
#پارت_۳۸
عصبی خواستم از کنارش رد بشم که اومد جلوم
_وایسا میخوام هدیتو الان بهت بدم
دستشو کرد تو جیبش و یه جعبه کوچیک انگشتر رو درآورد
مات و مبهوت بهش نگاه کردم که در جعبه رد باز کرد و وبلهههه باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود و خیلی هم پسندیده شدددد
یه انگشتر الماس اندازه کله خودم
شایان روی یه پاش خم شد و درست مثل فیلم ها ژست حالت خاستگاری به خودش گرفت و راستی نگفتم بهتون شایان رفته بود اصلاح کرده بود و موهاشم مثل همیشه گوجه ای کرده بود و کت و شلوار مشکی هم پوشیده بود و آقا بود آقا ترم شد
_هلن دلیل زندگیم دلیل نفس کشیدنم عزیزتر از جونم باهام ازدواج میکنی؟
اشک تو چشمام جمع شد
این دیگه چی بود ؟
خواب میدیدم؟
امکان نداره فکر نمیکردم به اینجا برسیم اصلا فکر نمیکردم و من مدت ها دلم می خواست این اتفاق بیفته از وقتی که بچه بودم و الان این این خیلی احساساتی شدم و با انگشتم اشکامو کنار زدم
_شایان این خیلی قشنگه و من واقعا نمیدونم چی بگم اما تو ازم خیلی بزرگتری و امکان نداره خانواده هامون بزارن و من باید اول یه شغل واسه خودم دست و پا کنم و
خواستم ادامه حرفمم بزنم که شایان نزاشت
چون دستمو گرفت و گفت:
_هلن من برات صبر میکنم همونطور که تو برام صبر کردی
_چی؟
_من میدونم تو از بچگی از من خوشت میاد هلن وقتی خانواده هامون ببینم چقدر همو می خوایم اوناهم راضی میشن مطمئن باش
_شایان لطفا بهم زمان بده باید فکر کنم
_باشه تا فردا خبرشو بهم بده
_چی تا فردا خیلی کمه مگه اش کشک خالست
_هلن تا فردا
بعد پاشد و رفت بیرون ...
#پارت_۳۸
عصبی خواستم از کنارش رد بشم که اومد جلوم
_وایسا میخوام هدیتو الان بهت بدم
دستشو کرد تو جیبش و یه جعبه کوچیک انگشتر رو درآورد
مات و مبهوت بهش نگاه کردم که در جعبه رد باز کرد و وبلهههه باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود و خیلی هم پسندیده شدددد
یه انگشتر الماس اندازه کله خودم
شایان روی یه پاش خم شد و درست مثل فیلم ها ژست حالت خاستگاری به خودش گرفت و راستی نگفتم بهتون شایان رفته بود اصلاح کرده بود و موهاشم مثل همیشه گوجه ای کرده بود و کت و شلوار مشکی هم پوشیده بود و آقا بود آقا ترم شد
_هلن دلیل زندگیم دلیل نفس کشیدنم عزیزتر از جونم باهام ازدواج میکنی؟
اشک تو چشمام جمع شد
این دیگه چی بود ؟
خواب میدیدم؟
امکان نداره فکر نمیکردم به اینجا برسیم اصلا فکر نمیکردم و من مدت ها دلم می خواست این اتفاق بیفته از وقتی که بچه بودم و الان این این خیلی احساساتی شدم و با انگشتم اشکامو کنار زدم
_شایان این خیلی قشنگه و من واقعا نمیدونم چی بگم اما تو ازم خیلی بزرگتری و امکان نداره خانواده هامون بزارن و من باید اول یه شغل واسه خودم دست و پا کنم و
خواستم ادامه حرفمم بزنم که شایان نزاشت
چون دستمو گرفت و گفت:
_هلن من برات صبر میکنم همونطور که تو برام صبر کردی
_چی؟
_من میدونم تو از بچگی از من خوشت میاد هلن وقتی خانواده هامون ببینم چقدر همو می خوایم اوناهم راضی میشن مطمئن باش
_شایان لطفا بهم زمان بده باید فکر کنم
_باشه تا فردا خبرشو بهم بده
_چی تا فردا خیلی کمه مگه اش کشک خالست
_هلن تا فردا
بعد پاشد و رفت بیرون ...
- ۳.۷k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط