شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرد

شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرد
دلبری کرد و دلم برد و سپس خاکش کرد

به خداوندی انفاس من او ایمان داشت
مسئله شیطنتش بود که بی باکش کرد

ماه را روی زمین تا که رُخَش می آورد
همچو یک ذره ای از خاک به افلاکش کرد

دور او گشتم و گشتم چو گل نیلوفر
دل سرمست مرا پیچ زد و تاکش کرد

خرقه عشق به اندام دلم دوخت ولی
چون زلیخا شد و یکباره زد و چاکش کرد

غنچه سرخ لبش خون به دلم کرد ولی
قطره قطره، خون دلهای مرا لاکش کرد

با غروری که شکست باز نوشتم برگرد
با کمی غمزه و اخم الکی پاکش کرد
دیدگاه ها (۱)

چه زیباست هم آغوشی دو ابرسرگردان!یکی مردانه میدرد آسمان را!و...

سلااااااااام عزیزان صبح روزچهارشنبه شما بخیرهمراه با چند جمل...

از این دنیا شرمنده ام که واردش شدمای کاش درب خروجی هم داشتی ...

بسله نیر قلبیمده سونسوز حورمت، آذربایجاناایسته رم دونیاده من...

چشمان_توشعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد ...

شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد و سپس خا...

‍ شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد و سپس ...

شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد و سپس خا...

چشمان_توشعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد ...

شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد و سپس خا...

شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد و سپس خا...

شعر چشمان مرا خواند ولی پاکش کرددلبری کرد و دلم برد و سپس خا...

محمد زهری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط